ملك دارابم ، شاهزادهء ايران زمين . من عاشق جمال عين الحيات شدهام كه ديدار او را بخواب ديدم . پس آغاز كرد و آنچه برو گدشته بود جمله را حكايت كرد .
خواجه الياس گفت : اى فيروز شاه ، من بازرگان مال اويم ، از مال او مبلغى مال پيش من هست . اما برآمدن اين مراد خيلى مشكل است كه اين دختر خيلى طالبان دارد . اما اين دختر بنفس خود عظيم متكبّرست ، در عالم هيچكس را به حساب نمىگيرد و ميگويد كه بوصل من كسى رسد كه بحسن و جمال همچون من باشد و مثل او در عالم هيچكس نباشد . فيروز شاه گفت كه مقصود من آنست كه يك بار از دور يا نزديك اين دختر را ببينم كه آنچه در خواب به من نمودند دايم آن صورت در نظر منست . بنگرم كه عين الحيات همان صورتست كه من در خواب ديدم ؟
چون از حقيقت حال معلوم كنم ، بعد از آن به ايران روم ، سپاه بيارم و اگر شاه سرور بخوشى بدهد بستانم ، و اگر ندهد بضرب شمشير بستانم .
خواجه الياس گفت : من ترا ببرم و آن دختر را به تو بنمايم . اما يك چيز بغايت مشكل است كه اگر از من سؤال كنند كه اين جوان از آن تو كيست ، من چه جواب بگويم ؟ فيروز شاه گفت كه بگوى غلام منست تا من غلام تو باشم ، ايمن توانم بودن . خواجه الياس گفت : چه جاى اين سخنست كه چون من صد هزار غلامى ترا نشايد ، چه جاى آنست كه من بگويم كه شاهزادهء ايران غلام منست ؟
فيروز شاه گفت : اى خواجه من غلام تو نيستم ، من غلام عشقم ، من سرگردان عشقم ! خواجه الياس گفت : تو خاطر خوشدار كه من آنچه وظيفهء خدمت باشد بجاى آورم .
اما ما حاليا خيلى از يمن دوريم ، تا رسيدن بيمن انشاء اللّه كه آفاتى نرسد . فيروز شاه دل از قادر شاه برداشت ، اگرچه دايم گريان و نالان بود ، ولى چارهيى نداشت .
اما آمديم بر سر قصه و داستان قادر شاه كه حال او بر آن درخت بچه رسيد .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون قادر شاه بر بالاى آن درخت برآمد و آن دهل را بكوفت ، آب بالا آمد و آن كشتى برفت . قادر شاه بر بالاى آن درخت بازماند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 79
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٩