بر آن نوشته بودند . قادر شاه آن اسمها را برخواند و آن چوب گز را بضرب تمام بر آن دهل زد . آوازى عظيم بهيبت از آن دهل برآمد . چون آواز دهل برآمد آب دريا در جوش آمد .
گويند كه اين طلسم در دست جنيى بود . او را چنين فرموده بودند كه چون آواز دهل شنود دست از آن طلسم باز دارد تا آب دريا بالا نشيند ؛ آب بالا آيد و كشتى روانه شود . گويند كه هرچند كه قادر شاه آن دهل را ميزد آب بالاتر مىآمد چنانك آب در جزيره ريخت . ناگاه عالم سياه شد . بخارى عظيم از آن دريا برآمد . آن جنى بود كه از آن آب دريا برآمد و برفت . آن كشتى كه فيروز شاه در آن بود با خواجه الياس بازرگان روانه شدند و برفتند .
چون لحظهيى بگدشت عالم روشن شد . نه جزيره پيدا بود و نه درخت ؛ آه از جان فيروز شاه برآمد . گريه آغاز كرد و گفت : و [ اى ] بر جان من ! درين غربت چون خواهم كردن ؟ از فرخزاد جدا ماندم ، دلم بقادر شاه خوش بود ، اكنون فلك دون ، دولاب سرنگون ، مرا ازو جدا كرد ! تدبير كار من چون خواهد بودن ؟ خواجه الياس با فيروز شاه گفت كه اى جوانمرد ، ترا مصلحت در آنست كه احوال خود را براستى با من بگويى كه تو چه كسى و اين فرخزاد كه نامش مىبرى چه كسى بود ، و اين قادر شاه كه خود را فداى تو كرد چه كسى بود ، و تو به شهر يمن بچه كار ميروى ؟ مرا در حق تو گمان ديگرست ، اگر با من راست بگويى درمان دل تو بكنم و اگر راست نگويى لابد كه در آن غم بمانى . بيت :
اگر خواهى كه بينى روى درمان * مكن درد از طبيب خويش پنهان
فيروز شاه گفت : اى خواجه ، به شرطى درد دل خود را با تو بگويم كه تو سوگند ياد كنى كه آنچه از من بشنوى با كس نگويى ، رازم نگاه دارى . خواجه الياس سوگند ياد كرد كه آنچه از تو بشنوم با كس نگويم و اگر توانم ترا در كارها يارى دهم تا بمراد برسى . فيروز شاه گفت : اى خواجه ، معلوم دان كه من پسر