ما كنى و تو بهلاك آيى و ما زنده بمانيم ؟ كى روا باشد ؟ من اين تحمل كى توانم كردن ؟ « هزار جان و جوانى من فداى تو باد ! » بيت :
بيزدان پاك و بنور رسول * كه اى شاهزاده نگردى ملول
چو من صد هزارى فداى تو باد * ز فرق تو يك تار « 1 » مو كم مباد
تو از نسل داراب بن بهمنى * بميدان مردى تهمتن تنى
درين كار جانرا ببازم برات * رسانم ترا من به عين الحيات « 2 »
فيروز شاه گفت : اى برادر ، تو درين سفر از بهر خاطر منى ، اگرنه ترا با اين سفر چه كار بود ؟ من كى توانم ديدن كه تو خود را فداى من كنى ؟ قادر شاه گفت :
اى شاهزاده ، من در عالم هيچ مرادى ندارم ، اگر بهلاك آيم باكى نيست ؛ اما تو مرادى دارى ، پس خود را فداى تو ميكنم ، باشد كه تو بمراد برسى . اما به تو وصيت آن دارم كه مرا فراموش نكنى و در هر مجلسى كه باشى از وفادارى من به ياد آرى و صفت جوانى مرا پيش جوانان بگويى و سلام مرا بفرخزاد برسانى . چون به برادرم قاهر شاه برسى ، سلام مرا به برادرم برسانى . بعد از آن خواجه الياس و اهل كاروانرا وداع كرد . جمله زار زار بگريستند ، از جوانى او دريغ خوردند اما چاره و تدبيرى نداشتند كه چارهيى به غير از آن نبود . قادر شاه توكّل بر خداى تعالى كرد و بر كنار كشتى برآمد . آن كشتى گرد آن جزيره مىگرديد .
قادر شاه از ناگاه جستنى كرد و از كنار كشتى بر كنار جزيره جست كه كشتى بر كنار ساحل مىگرديد . چون قادر شاه قدم بر كنار آن جزيره نهاد غوغا از اهل كشتى برآمد . قاهر شاه روانه شد تا بپاى آن درخت رسيد . دست بر آن درخت زد و بر بالاى آن درخت برآمد تا پيش آن دهل رسيد . دهلى ديد عظيم بزرگ .
پوست آن دهل از پوست گرگ بود و چوب گزى آويخته بودند و سر و بن آن چوب از پولاد نبشته بود ، و اسمى چند از اسماى معظم ، از نامهاى خداى تعالى ،
هامش
( 1 ) - در اصل : تاره
( 2 ) - اين اشعارسست از مؤلف يا از دارابنامهييست كه گويا بنظم درآورده بودند