فداى اين طايفه بكنم . اگر من بهلاك آيم اين قوم خلاص شوند ، مرا بدعاى خير ياد كنند . فيروز شاه با قادر شاه گفت : اى برادر اين كار من خواهم كردن ، درين جزيره خواهم جستن تا برين درخت بالا روم و اين دهل را بكوبم ، تا اين آب دريا بالا آيد و شما خلاص شويد و من بهلاك آيم . اما به تو وصيتى دارم كه چون خلاص شوى اگر بفرخزاد برسى سلام مرا بفرخزاد برسانى و نوعى كنى كه خبر مرگ مرا به پدرم ملك داراب برسانى و بگويى كه فيروز شاه در فراق عين الحيات خيلى محنت كشيد و بمراد نرسيد و عاقبت بىمراد در درياى بلا بهلاك آمد تا مادر و پدرم دل از من بردارند . اين ميگفت و زار زار ميگريست . بيت :
چو فيروز شاه آن شه نوجوان * ز ديده بباريد سيلى روان
ز نرگس گل سرخ را آب داد * بخوش آب عناب را تاب داد
نه گريه كه خونش ز ديده چكيد * ز چشمش روان چشمه آمد پديد « 1 »
اين وصيت كرد و برخاست و ميان محكم دربست . فغان از اهل كشتى برآمد ؛ خواجه الياس و آن جمع كه در آن كشتى بودند جمله بگريه درآمدند و زار زار مىگريستند . گويند كه قادر شاه چون آن حالت را بديد ، با خود گفت كه :
تو دعوى خدمت كارى فيروز شاه ميكنى ! هيچ روا نباشد كه فيروز شاه خود را فداى تو كند ، و او بحسرت هلاك شود و من زنده بمانم . هر جا كه اين سخن برآيد جملهء خلق عالم مرا نفرين كنند كه چرا گداشتى كه شاهزادهء تو خود را فداى تو كرد ؟
چون تو خدمت كار او بودى ترا واجب بود كه خود را فداى او ميكردى . و اگر فيروز شاه خلاص شود و من بهلاك آيم فيروز شاه از نام من و وفادارى من در هر انجمنى بگويد ؛ هركه بشنود بر من رحمت كند . چون عاقبت مرگ خواهد بودن بناموس بميرم به از آن باشد كه بنامردى زنده باشم . اين انديشه كرد و بهر دو دست دامن فيروز شاه را بگرفت و گفت : اى شاهزاده ، اين روا كى باشد كه تو خود را فداى
هامش
( 1 ) - اشعار از مؤلف يا از گويندهييست كه گويا دارابنامه را بنظم درآورده بود .