و صفرا بر سر ايشان برزد و ديدهاشان سياه شد ؛ بعضى را استفراغ شد و سرهاى ايشان بگردش درآمد و دل ايشان بشورش آمد و عقل ازيشان زايل شد . همه ترك جان كردند ، بعضى از ترس بيهوش شدند . گويند كه فيروز شاه دست در گردن قادر شاه انداخت و بيهوش شد . گويند كه در گرد آن جزيره ، جملهء روى دريا ، تختهء كشتى گرفته بود كه كشتىها بدانجا رسيده بودند و در آن گود و گرداب بازمانده بودند ، كه جمله از گرسنگى و تشنگى مرده بودند و كشتيهاى ايشان در آب دريا پوسيده بود و تخته تخته شده بود .
گويند كه سه روز بگدشت ، بدان نوع كه درين سه روز هيچكس را مجال خوردن و سخن گفتن نبود . بعد از سه روز يك يك سر برداشتند ، ديدند كه كشتى ايشان گرد آن جزيره مىگردد ، چنانك كشتى نزديك ساحل ميگشت . فيروز شاه آن درخت و آن دهل را بديد و آن چوب از آن دهل درآويخته . فيروز شاه گفت كه اين دهل كه ازين درخت درآويختهاند بىحكمتى نباشد ، البته از بهر كارى آويخته باشند ؛ پير ملاحى كه معلم كشتى بود گفت : از بهر آن آويختهاند كه اگر خواهند كه اين كشتى ازين گرداب بيرون رود ، يكى مىبايد كه جان خود را فداى اهل كشتى كند ، درين جزيره جهد و بر آن درخت رود و آن درخت را بضرب بكوبد . چون آواز دهل برآيد آب دريا بالا آيد ، چنانك در جزيره آب درآيد ، و آنكس بر آن درخت دهل را مىكوبد ؛ اين كشتى روانه شود ، آنكس بر آن درخت بماند ، خداى تعالى داند تا حال او چون شود . اگر كسى باشد كه جان خود را فداى اهل كشتى كند ، تا ما خلاص شويم .
فيروز شاه گفت : آنكس كيست كه خود را فدا كند تا ما خلاص شويم ؟
هيچكس جواب نداد و در يكديگر نگاه ميكردند و هيچكس نمىگفت كه من بروم .
چند نوبت اين سخن را مكرر كرد ، هيچكس قبول نكرد . فيروز شاه گفت : چون جمله بهلاك خواهيم آمدن ، پس مصلحت در آنست كه اين سربازى من بكنم ، و خود را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 75
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٥