خنجر تيز و بازوى محكم و طارق مرد كار كردهء كار ديده بود . بيك لحظه اين هفت گز را بر كند و خاك آن را جواندوست بكمند بالا مىكشيد و هم در آن حوالى محلى بود كه آن خاك در آنجا ريختن موافق بود . همچنان مىريختند تا چندان بكند كه طارق بقياس عقلى معلوم كرد كه از ريختهء ديوار زندان بشيبتر رفت و از شب خيلى مانده بود ، گفت حاليا چندانك مىتوانم كار كردن ، بكنم . آنگاه رو بر طرف زندان كرد و زمين مىبريد و در آن توبره مىكرد و پيش كمند مىآورد تا جواندوست قصاب بالا مىكشيد و توبره خالى ميكرو و باز در چاه مىگذاشت .
مؤلف اخبار روايت مىكند كه تا پنج گز ديگر در عرض نقم برفت ، از كار و كردار بهروز عيار غافل بود . بهروز عيار نيز هم اين نقش كرده بود ، و او نيز در ميان زندان چاه كنده بود و در آن چاه آمده بود . خاكش را جوانمردان قصاب كشيده بودند و در ميان زندان ريخته بودند ، و بهروز عيار در انديشهء آن بود كه بيست گز ببايد بريدن . آنگاه نقب بر بالا بايد زدن . عظيم در ترس بود كه مبادا اين كار امشب برنيايد و چون روز شود محل رسوايى شود . عظيم تيز تيز كار مىكرد و چند كس در چاه با او آمده بودند و خاك ميكشيدند . بهمن زرينقبا و زرينكلاه بالا مىكشيدند و در ميانهء زندان مىريختند . اما اين طرفه حكايتيست ، بشنو . چون يزدان ميخواست كه آن جوانمردان از بند آزاد گردند ، حكم و تقدير چنين رانده بود ، كه قياس طارق عيار و بهروز عيار در زدن نقب راست بود . آن دو عيار كه در آن روزگار مثل ايشان نبود ، در آن بريدن نقم بهم رسيدند . آواز خنجر طارق به گوش بهروز رسيد ، به آشوب گفت كه از برابر من درين زير زمين آوازى مىآيد ، گمان من آنست كه كسى مثل ما درين زيرزمين نقب مىكند . آشوب عيار گفت : عجب نباشد كه طارق عيار در شهرست و شنيدهام كه جوانى ازين شهر با او يكى شده است و اين جوانمردان را كه تو از بند گشودى جمله بسبب او در بند بودند . اگر ايشان نيز همين كار در پيش گرفته باشند عجب نباشد . بهروز گفت كه من بيست گز نقم نيت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 915
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩١٥