جمع آمدند و در زندانرا بربستند و قفل برو زدند و برفتند . آن زندان عظيم محكم بود از غايت اعتمادى كه داشتند حاجت بپاسبان نبودى .
مؤلف اخبار گويد كه بهمن زرينكلاه و [ بهمن زرين ] قبا گفتند كه اى عيار پيشه ، بارى تو چون گرفتار شدى ؟ آشوب حكايت كرد كه ما در عقب بهزاد و طارق آمديم و بهروز عيار نيز با من بود كه خبر آورد كه شاهزاده فيروز شاه فردا يا پس فردا خواهد رسيدن . من گرفتار شدم ، ندانم كه بهروز عيار كجا رفت . بهمن زرينقبا گفت چون بهروز عيار در دمشق است امكان دارد كه هم امشب بيايد و ما را از بند خلاصى دهد . آشوب گفت از كجا بيايد كه اين عظيم زندانيست ، چهل كس مىبايد كه اين در زندانرا ببندند و بگشايند ؛ و پاشنهء اين در در وقت گشودن جرهء عظيم مىكند كه خيلى راه آواز جرهء اين در ميرود ، بهروز با اين در چه تواند كردن ؟
ايشان درين گفتن بودند كه بهروز عيار از كنج زندان بيرون آمد . ايشان عجب ماندند كه اين كيست كه بىاختيار از كنج زندان پيدا شد ! بهروز پيش آمد و بران جمع سلام كرد . ايشان بهروز عيار را ديدند ، گفتند اى عجب ! اين بهروز عيارست كه درين شب از كنج زندان پيدا شد ! بهروز گفت آرى من بهروزم ، آشوب عيار در حق من گفت كه بهروز نتواند درين زندان آمدن ، من بفضل خداى تعالى بروز روشن آمدم . آشوب شرمنده شد ، گفت در عالم اگر مرد هست ، تويى ! اى سر جملهء عياران عالم چون آمدى ؟
بهروز گفت : در آن دم كه ترا در زندان درآوردند ، من نيز در عقب تو با خلق درآمدم . فكر كردم ، گفتم اگر شب بيايم تنهاام ، اين در را چگونه بگشايم ؟
و اگر نقم زنم به تنهايى ، خاك كشم يا نقب زنم ؟ و چون در زندان درآيم ؟ شما را از بند كى بگشايم ؟ مصلحت آن ديدم كه در زندان باز مانم و شما را هماكنون از بند بگشايم و از درون زندان نقم زنيم و شما مرا يارى دهيد تا امشب توانيم بيرون رفتن . ايشان جمله بر وى آفرين كردند . بهروز عيار دست فراز كرد و سوهان بند گشاى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 912
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩١٢