بيرون آورد و اول آشوب عيار را از بند برگشود . بهروز و آشوب پهلوان زرينقبا را و بهمن زرينكلاه را و جمعى ديگر « 1 » از جوانمردان قصاب كه در بند بودند ، جمله را از بند بيرون آوردند . بهروز عيار دو خنجر با خود داشت ، يكى بدست آشوب داد و بن زندان كندن گرفتند . بدل امن تمام خاك مىكندند و آن جوانمردان قصاب خاك مىكشيدند ، كه نه وقت آمدن زندانبان بود ، كه در روزى يك نوبت بيشتر نمىآمد « 2 » .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه آن عياران در كار بودند كه خيلى كار بود . بهروز گفت كه اين همه كار به تنهايى در يك شب چون مىكردم ؟
ايشان در كار . . . .
راوى گويد كه ليلى در بازار بود . چون از گرفتار شدن آشوب عيار و آمدن بهروز آگاه شد ، در حال به خانه آمد و « 3 » آمدن بهروز و گرفتار شدن آشوب جمله را بگفت . طارق عيار گفت : اى جواندوست ، مصلحت درآنست كه امشب بيرون رويم كه گمان من آنست كه البته امشب بهروز عيار بخلاص آشوب و ياران خواهد آمدن .
ما نيز بيرون رويم ، باشد كه بهروز را دريابيم . جواندوست قصاب گفت : ممكن نيست كه كسى تواند گرد اين زندان گرديدن كه عظيم محكم است . اول آنك در زندان يك پاره از سنگ خاره است و چهل كس آن در را مىبندند و مىگشايند ، و پاشنهء در در وقت گشودن جرهء عظيم مىكند چنان كه جملهء دمشق مىشنوند ، و گرداگرد زندان از سنگ خاره كردهاند و هيچ كمندى بر بام اين زندان نمىرسد و هيچ سوراخى و رخنهيى در آن زندان نيست . طارق عيار گفت : بهر حال از زندان مصر محكمتر نخواهد بودن ، البته امشب ببايد رفتن . جوان دوست گفت من نيز با تو مىآيم .
چون از شب نيمى بگدشت ، آن دو عيار كمر بربستند و خنجرها بركشيدند و رو بر در زندان نهادند . چون بر در زندان رسيدند ، از غايت محكمى كه بود هيچكس در پاس آن زندان نبود . طارق بر در زندان درآمد . آن در سنگين و آن قفل پولادين را
هامش
( 1 ) - در اصل : ديگر كه
( 2 ) - در اصل : نمىآمدند .
( 3 ) - در اصل : و از