ديگر صبر كنيم تا بنگريم كه حال بچه خواهد رسيدن . ايشان در خانهء ليلى به شراب خوردن نشستند و ليلى را بيرون فرستادند تا چه خبر بيارد . ملك مسروق بن عتبه در جستوجو كه زندانرا كه بريده است ؟
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه پهلوان بهزاد در خانهء گلبوى بود و دايم سيمين در خدمت بهزاد مىبود و آنچه وظيفهء خدمت بود بجاى مىآورد و هر خبرى كه واقع مىشد به بهزاد ميگفت . اما بهزاد زخم بسيار داشت ، اندكى زخمش بهتر شده بود . چون معلوم كرد كه بهروز آمده است ، و آشوب را كه گرفته بودند امشب بردهاند ، بهزاد گفت گمان من آنست كه پهلوانان با عياران در پيش جواندوست قصاب باشند و طلب كار من خواهند بودن . من درين ملك آمدهام كه شهر بگيرم ، من خوش بعيش و شراب خوردن نشستهام ! اين حركت نيكو نيست ! من ازينجا بيرون روم و خروج كنم ، آن جوانمردان هر جا كه باشند پيش [ من ] جمع آيند ، باشد كه كارى برآيد كه گمان من آنست كه ملك داراب درين دو سه روز خواهد رسيدن . اين سخن را با دايه گفت كه گلبوى آنچه وظيفهء كرم و بزرگى بود بجاى آورد ، انشاء اللّه اگر حياتى باشد من نيز به خدمت ايستادگى بكنم . يك مراد ديگر به گلبوى دارم كه مرا مركب نيك مهيا كند كه من بيرون خواهم رفتن و خروج خواهم كردن كه من درين ملك بكارى آمدهام تا چند توانم نشستن كه دانم شاه مظفر شاه نگران من است و سپاه از مصر درين چند روزه خواهند رسيدن . دايه گفت اين سخن را با گلبوى بگويم تا ملكه چه فرمايد . بهزاد گفت روا باشد . دايه برفت و بعد از ساعتى بيامد ، گفت پهلوانرا بقا باد . گلبوى مىگويد كه مركب و اسباب و آنچه در خورست جمله هست اما شما را بيرون رفتن مصلحت نيست كه پدرم سوارست و خلق شهر جمله مسلحاند و هنوز امشب پهلوانان را از زندان بردهاند ، و ايشان عظيم در طلباند . پهلوان دو روز ديگر صبر كند تا بنگريم چه مىشود .
رفتن پهلوان به اختيار ماست ، هر گاهى كه من مصلحت دانم پهلوانرا اجازت دهم .
حاليا صبر كردن اوليترست . بهزاد ديگر هيچ نگفت و به شراب خوردن مشغول شد .
پايان جلد اول
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 918
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩١٨