داشتم كه بكنم و آنگاه عزم بالا كنم . پانزده گز بريدهام ، پنج گز ديگر مانده است ، اگر طارق اين چاه را كه ما را از زير بايد كند ، او كنده باشد ، كار ما عظيم آسان كرده باشد . اين ميگفتند كه سرتاسر خنجر طارق پيدا شد . بهروز عيار چراغ عيارى بركرده بود ؛ بىاختيار روشنى پيدا شد . طارق درماند كه درين زيرزمين اين روشنى از كجاست . اول عظيم بترسيد . وقت بود كه از ترس هلاك گردد ، اما مرد مبارز و صاحب جگر بود ، كه اگرنه او بودى امكان داشت كه از آن ترس زهرهاش آب گشتى . اما چون نيك نگاه كرد بهروز عيار را با آشوب ديد ، اما گردآلود .
گفت : راست بگوييد كه شما كيستيد كه من وقتست كه هلاك گردم ! بهروز گفت :
اى برادر ، نترسى كه منم بهروز عيار برادر تو . طارق شاد شد و ايشان را در آن زيرزمين در كنار گرفت . بهروز گفت : اى برادر ، درين زيرزمين چون پيدا شدى ؟ طارق آنچه رفته بود از اول تا آخر جمله را بگفت . ايشان آفرين بر مبارزى بهروز « 1 » كردند .
در حال آشوب بازگشت و آنچه ديده و شنيده بود ، باز گفت با پهلوانان .
جمله خرم شدند و از قدرت خداى تعالى عجب ماندند كه آن كار را چون راست آورد كه هريك براهى نرفتند ، و ايشانرا در آن شب در آن زيرزمين چون بهم رسانيد .
پس طارق عيار از چاه بيرون آمد و آنچه ديده بود ، با جواندوست قصاب بگفت .
جواندوست را عجب آمد و شكر خداى بگفت . اين قدرت خداى تعالى بود و اگرنه هيچكس باور نكند ، خدايرا حكمت بسيارست . پس آن جوانان از آن چاه بيرون آمدند . جواندوست گفت : بخانهء ليلى رويم كه آنجا اولىترست . گفتند روا باشد .
پس جواندوست قصاب در پيش افتاد و آن جوانان در عقب . هنگام صبح بود كه بخانهء ليلى رسيدند ، آنچه رفته بود با ليلى بگفتند . او نيز عجب ماند . در آن خانه سردابهيى بود ، آن عياران و آن جوانان در آن سردابه رفتند . جواندوست قصاب زر بداد تا ليلى ببازار رفت و انواع نعمتها بخريد و بياورد و ايشان بنعمت خوردن مشغول شدند .
هامش
( 1 ) - در اصل : بهزاد