تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 914

مساهمون:

ص٩١٤
بديد ، عجب ماند ؛ بدانست كه عظيم محكم است و آنچه جواندوست « 1 » در محكمى آن زندان گفته است صد چندانست . با جواندوست قصاب گرد زندان برآمدند ، گفت به هيچ نوع درين زندان مدخل نتوان كردن الا به نقم ، و نقم ازينجا بايد زدن . جواندوست قصاب گفت : اى طارق ، ازين محل كه تو انديشه كرده‌اى تا آن مقام كه ميان زندانست پنجاه گز بيشتر است و سنگ خاره در پيش است ، دو رويه بايد نقم زدن و به چند كس اين كار برنيايد . طارق گفت : اى برادر ، تو مرا يارى ده و تفرج كن كه من هنر خود را به تو بنمايم تا بدانى مرا . اين بگفت و خنجر نقم بر از غلاف بركشيد و كندن گرفت . سنگ خاره بود ، آن خنجر در سنگ كار نمىكرد . طارق عيار دانست كه اول در قفاى زندان چاه بايد كندن و بعد از آن در چاه بايد رفتن و نقم در خاك بايد بريدن و در ميان زندان هم از زير چاه بايد بريدن و بدان چاه بالا بايد رفتن و بنديانرا خلاصى بايد دادن . طارق گفت كه اين كار امشب نيست ، اين كار بيك شب تمام نمىشود ، اما حاليا چاه بكنيم و سر چاه را بگيريم و برويم تا فردا شب بياييم و تمام كنيم ؛ باشد كه به چند شب اين كار تمام كنيم . اين سخن با جواندوست گفت . جواندوست گفت : اين عظيم كاريست كه تو در پيش گرفته‌اى ! گيرم كه چاه بكنى و نقم بزنى . چون بميان چاه زندان برسى ، در زيرزمين چه كنى ؟ طارق گفت : از زير نقم ببرم تو خاك ميكش تا بميان زندان برآيم و كار خود تمام كنم . جواندوست گفت : اين كار يك كسه و دو كسه نيست ، سه كس مىبايد : يكى بر لب چاه ايستاده باشد و خاك كشد ، و يكى نقم ببرد و يكى ديگر خاك را پيش چاه آرد و در جوال كند و مىكشد . طارق گفت : راستست ، اما امشب دو كس كفايت مىكند ، فردا شب بياييم و يك كس ديگر بياريم . جواندوست گفت : مرا دوستان بسيارند . طارق گفت : تا چند گز كفايت كند ؟ جواندوست گفت هفت گز كفايت كند . طارق گفت ريختهء اين زندان همين قدر بيشتر نباشد . پس طارق عيار كندن گرفت
هامش
( 1 ) - در اصل : جان دوست
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 914 | مولانا محمد بن احمد بيغمى