ببريد و در پهلوى بهمن زرينقبا و بهمن زرينكلاه در بند كنيد . در حال آشوب عيار را بيرون كشيدند و بسوى زندان كشيدند .
بهروز عيار در عقب مىآمد تا آشوب عيار را در زندان درآوردند . خلق بسيار آنجا جمع آمده بودند و آرزوى آن داشتند كه در زندان روند و زندان را تفرج كنند و زندانيانرا ببينند و زندانبان نمىگداشت . زندانبان گفت اگر شما را آرزوى ديدن اين ايرانيانست ، مرا چيزى بدهيد و اندرون رويد و تفرجى كنيد و زود بيرون آييد . بهروز پيش رفت و درمى بدست زندانبان داد و در زندان شد و خلق نيز بعضى آمدند . بهروز چون در زندان درآمد ، جايى سخت ديد و درى يكپاره از سنگ سياه كه چهل وجود بايستى كه آن در را بگشودندى و ببستندى ، و قفلى عظيم برو ، و زندانى از سنگ خاره ساخته . بهروز عيار در زندان درآمد ، بهمن زرينقبا را و بهمن زرينكلاه را ديد كه بند بر دست و پا نهاده ، آشوب عيار را نيز در پيش ايشان در بند كردند . بهروز با خود گفت كه زندانى محكم است ، من در دمشق درآمدم كه از بهزاد خبرى باز دانم . دانستم كه پهلوان زنده است و طارق عيار هم زنده است ، زود بسپاه بايد رفتن و اين خبر را بشاهزاده مظفر شاه بايد رسانيدن . اما آشوب عيار ، بزه است كه در صورت عيارى عيب باشد كه من مرد عيار پيشه در شهر دمشق درآيم و هيچ كار ناكرده بيرون روم ، هرچه باداباد ! امشب درين زندان خواهم بودن ، باشد كه كارى كنم كه يارانرا از بند برهانم .
باز انديشه كرد كه گيرم كه بيايم ، در اين زندانرا چون بگشايم ؟ سربازى كنم و در گوشهء زندان پنهان شوم تا زندانبان در زندان بربندد و برود ، من در زندان بمانم ، بعد از آن نقمى بزنم و بيرون روم و يارانرا ببرم ، اين اولىتر باشد . خلق در تفرج بودند . بهروز از هر طرفى نگاه كرد تا تاريكى ديد ، در آن تاريكى شد و ديگر بيرون نيامد . اما چون آشوب عيار را در بند كردند ، زندانبان آمد كه اى خلق ، بيرون رويد كه در زندانرا بخواهم بستن . خلق بيرون جستند . چهل كس
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 911
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩١١