هست كه آن گرداب گرد جزيرهيى مىگردد « 1 » و هر كشتى كه بدان گرداب ميرسد ديگر هيچ امكان ندارد كه از آن گرداب بيرون آيد و در آن گرداب چندان مىگردد كه آن كشتى مىپوسد و تخته تخته مىشود و خلقى كه در آن كشتىاند جمله از گرسنگى و تشنگى بهلاك مىآيند ؛ آن طلسميست كه كردهاند ؛ و در ميان آن جزيره درختيست بلند و بر آن درخت دهليست درآويخته كه هر گاهى كه خواهند كه آن طلسم باطل شود ، كسى در آن جزيره رود و بر آن درخت برآيد و آن دهل را بكوبد ، چون آواز دهل برآيد آب دريا بالا آيد و بدان جزيره آب درآيد ، آن كشتى از آن گرداب بيرون آيد ، اما آنكس بر بالاى درخت بهلاك آيد . اكنون كشتى ما رو بدان گرداب دارد . چون معلم كشتى اين سخن بگفت آه و واويلى « 2 » از جان خواجگان برآمد ، جمله بزارى و تضرع درآمدند ، گريه بر اهل كشتى افتاد . فيروز شاه متحيروار گفت كه كشتى ما بدان محل رسيده است ؟ گفتند : نه ، حالى برسد . فيروز شاه گفت :
مگداريد كه كشتى بدان محل برسد . عنان كشتى بگردانيد . گفتند : اكنون اختيار كشتى در دست ما نيست و نمىتوانيم كه عنان بگردانيم .
ايشان درين قصه و كشتى همچون تير ميرفت ، تا يك لحظه بگدشت . بدان محل رسيدند ، نگاه كردند ، در ميان دريا بمثال گودى ديدند كه كشتى رو در آن گود داشت . همچنانكه شخصى از بالاى بلندى در گودى ، افتد كشتى در آن گود افتاد .
چون كشتى در آن گود افتاد و در چرخ درآمد ، چون چرخ در گردش درآمد . گويند كه در ميانهء اين گود جزيرهيى بود كه گرداگرد آن جزيره نيم فرسنگى بود و در ميان آن جزيره درختى آل « 3 » بود و دهلى از پوست گرگ ساخته و از درخت گز بچوبى آويخته ، كه بر آن چوب اسمى چند نوشته بودند ، كه باطل كردن آن طلسم بدان اسمها بود .
چون كشتى در گرداب افتاد ، گرد آن جزيره در چرخ آمد . عظيم تيزتيز ميگشت چنان كه از غايت تيزى ديده نمىتوانستند گشودن و سرهاى ايشان در گردش آمد
هامش
( 1 ) - در اصل مىگردند .
( 2 ) - شايد ناسخ « واويلا » را به اين صورت نوشته باشد .
( 3 ) - در اصل : عال