تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 910

مساهمون:

ص٩١٠
ملك مسروق گفت : هان ، راست بگو كه چه كسى ! آشوب عيار گفت : مرد عيار پيشه‌ام ، مرا نام آشوب عيارست ، خدمت‌كار فيروز شاه و مظفر شاهم ، چند نوبت ديگر به خدمت شما آمده‌ام . نصر بن عدل گفت تو آن باشى كه از سر دار گريختى ؟ آشوب گفت بلى من آنم كه از سر دار گريختم . ملك مسروق گفت : چرا در شهر دمشق آمده‌اى و آن كه بود كه گريخت و شب كجا مىخفتيد ؟ آشوب گفت كه ما امشب درين شهر آمديم و آن كس كه گريخت به‌روز عيار بود كه از مصر آمد و خبر آورد كه هم درين چند روزه شاه فيروز شاه و ملك داراب خواهند رسيدن ، ما هر دو در شهر درآمديم كه از حال پهلوان بهزاد و طارق عيار باز دانيم . از قضاى آسمانى من گرفتار شدم ، ندانم كه بهروز كجا رفت . نصر بن عدل گفت كه دروغ ميگويى امشب آمده‌ايم ، شما چند روزست كه درين شهر آمده‌ايد ، درست بگوييد كه شب كجا مىبوديد . آشوب عيار گفت : به يزدان پاك سوگند كه امشب ما درين شهر آمديم . اگر باور نداريد از فلان برج آمديم و يك پاسبانرا كشتيم و در خندق انداختيم ؛ و ما در بازار آمديم ، من گرفتار شدم و به‌روز بگريخت . ملك مسروق گفت بنگريد كه راست ميگويد ؟ رفتند و در حال باز آمدند كه بلى راست ميگويد . مسروق گفت به‌روز بكجاست ؟ آشوب گفت : من نمىدانم ، ما بهم بوديم كه مرا گرفتند ، ندانم كه او كجا رفت . ملك مسروق گفت كه دروغ مىگويد ، چوب زنيدش تا اقرار كند . آشوب گفت : اى ملك ، من دزد نيستم كه مرا چوب ميفرمايى زدن ، من مرد عيار پيشه‌ام ، با شما راست گفتم . اگرم حكم كشتن مىكنى تو دانى ، چوب زدن شرط نيست . ملك مسروق گفت به‌روز بكجاست ؟ آشوب گفت به يزدان پاك سوگند كه نمىدانم كه بهروز بكجاست ، و اگر نيز بدانم هرگز نگويم ، على الخصوص كه نمىدانم ، چه گويم ؟ نصر بن عدل گفت اى ملك ، از چوب زدن اين عيار چه حاصل ؟ يا به خون اين دو كس كه كشته شدند او را بكش يا در بندش كن ، باشد آن ديگرى را بدست آوريم . ملك مسروق حكم كرد كه اين عيار پيشه را