بر سينهاش زد چنانك از پشتش بيرون رفت . آنكس بيفتاد ، آن باقى رم خوردند .
بهروز از ميان ايشان بدر رفت . آشوب نيز ميخواست كه مثل بهروز بدر رود ، از ناگاه از قضاى خداى تعالى بسر درآمد ، تا برخاستن گردش درآمدند و آشوب عيار را گرفتند و بربستند . دست و گردن بسته در ميان گرفتند ولت بسيار بر آشوب عيار زدند و او را كشان كشان پيش ميرعسس آوردند . از آشوب سؤال كردند كه شما چه كسانيد كه درين شب گرد شهر دمشق مىگرديد و يكى را ز ما كشتيد ؟ آشوب گفت : ما مردم غريبيم ، بجايى بمهمانى بوديم ، بىوقت بيرون آمديم ، بدست شما من گرفتار شدم ، يار من خونى كرد و بجست . گفت : دروغ ميگويى ، شما عيارانيد ، راست بگو ! آشوب هيچ نگفت . گفتند فردا اين را در پيش ملك مسروق بايد بردن تا ملك چه فرمايد كه اين شخص عياريست . آن شب او را نگاه داشتند .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون آشوب عيار گرفتار شد و بهروز عيار از آن ميان بجست ؛ با خود گفت اى دريغ كه آشوب گرفتار شد . آن شب گدشت تا روز شد . آشوب را دست و گردن بسته بر در ايوان ملك مسروق آوردند و بازداشتند . آشوب گفت لابد كه مرا بخواهند كشتن ؛ اگر بگويم كه من مرد دزدم ؛ و اگر بگويم كه عيار سپاه ايرانم ، هم بخواهند كشت ؛ اگر بگويم كه دزدم هم بكشند و نامم بد گردد ؛ گويند كه آشوب عيار از جان ترسيد و نام دزدى بر خود نهاد و بنامردى هلاك شد . پس مصلحت درآنست كه راست بگويم شايد كه اين قوم از سپاه ايران بترسند و مرا نكشند و در بند كنند و اگر نيز كشته شوم بارى راست گفته باشم . آشوب دل بر آن بنهاد كه راست بگويد . اين خبر را بملك مسروق كردند كه ملك را بقا باد ، امشب دو عيار در بازار ديديم ، يكى از ما يكى را كشت و بگريخت ، ما نيز يكى را گرفتهايم ، بر در ايوان بازداشتهايم .
گفت درآريد تا ببينم .
آشوب عيار را درآوردند و برابر نصر بن عدل و ملك مسروق بازداشتند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 909
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩٠٩