بدر بريم و خود را بقيصريه اندازيم ، پيش سرور يمنى . ملك مسروق گفت : چه كنم ؟
هرچند كه طلب ميكنم نمىيابم . نصر گفت : آخر درين شهرست و از اينجا بدر نرفتهاند ، نيكوتر بايد جستن . ملك مسروق عتبه گفت فردا نيكوتر بجوييم .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون شب درآمد ، آن دو عيار چست و چابك كه مبارزان شب بودند ، كه در شب ديجور در ديدهء ديو رفتندى ، از جاى برجستند و كمر و خنجر برداشتند و رو به شهر دمشق نهادند ؛ گرد شهر برآمدند ، از محلى كه مصلحت دانستند كمند برانداختند و چون مرغ به پر بر سر حصار آمدند . پاسبان خفته را سر از تن جدا كردند و در خندق انداختند و از آن طرف در شهر درآمدند . بهروز عيار و آشوب عيار در آن شب تار مىرفتند .
بهروز عيار گفت كجا رويم و از كه حال پهلوان بهزاد سؤال كنيم ؟ مصلحت درآنست كه در گوشهيى بايستيم تا روز شود ، در ميان خلق درآييم و از هر حال كه باشد بازدانيم . از قضاى خداى تعالى چنان افتاد كه بىاختيار بر سر بازار چهار سو رسيدند .
از چهار طرف ايشان حاميان شهر با چراغ و مشعله رسيدند ، كه شب و روز ميگشتند و بهزاد را طلب مىكردند . بىاختيار از چهار طرف رسيدند . بهروز گفت مبادا كه ما را بگيرند . برو تا برويم ! بهروز گفت عجب حالى واقع شد ! اين بگفت و در پيش افتاد و آشوب عيار در عقب او مىدويد . حاميان ايشانرا بديدند ، در عقب ايشان دوان شدند . ايشان مىدويدند و آن قوم در عقب ، هرچند كه نمىرسيدند . اما خدايرا حكم چنين بود كه در آن دم از برابر ايشان هم جمعى از حاميان همه تيغها در دست با چراغ و فانوس رسيدند . بهروز از عقب دشمن ديد و از برابر هم دشمن ديد . بناچار دست به خنجر كرد و خنجر بركشيد و همچنانكه مىدويد دوان شد و خود را بر آن قوم زد .
ايشان بديدند كه دو كس مىدوند و در عقب ايشان جمعى نعره مىزدند كه بگيريد آن دزدانرا ! يكى پيش آمد تا گريبان بهروز را بگيرد . بهروز خنجر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 908
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩٠٨