خرم شد ، گفت درآيد . بهروز و آشوب عيار هر دو درآمدند . بهروز بدويد و دست مظفر شاه را ببوسيد و خدمت كرد . مظفر شاه بهروز را پرسش كرد و از حال فيروز شاه سؤال كرد . بهروز گفت پيشتر از آن كه من بگويم اول شما بگوييد كه حال شما چيست كه عظيم شما را ملول و پريشان حال مىبينم و جامهء ماتم پوشيدهايد ! مظفر شاه آب در ديده گردانيد و گفت اى بهروز ، ما چنين بدحال و پريشان در فراق پهلوان بهزاد و طارق عياريم . بهروز گفت چرا ؟ مظفر شاه آنچه رفته بود جمله را تقرير كرد . بهروز عيار گفت عجب بوده است از حال عقل شما كه پهلوانرا تنها درين شهر گذاشتهايد . گفت هرچند كه گفتيم مرو ، قبول نكرد و برفت و هلاك شد و ما را در فراق خود بگداشت . بهروز گفت بقول دشمنان التفات نبايد كردن ، شايد كه دروغ باشد . بهزاد از آن نبود كه آسان او را توان هلاك كردن ، من امشب با برادرم آشوب عيار در دمشق رويم و از درستى اين سخن معلوم كنيم . مظفر شاه برو آفرين كرد و گفت اكنون بگوى آنچه ميدانى از حال شاهزاده .
بهروز عيار به دو زانوى ادب درآمد و آنچه ديده بود و كرده بودند ، از گرفتن شهر قبروس و قلعهء خوكسران و گنج طهمورث و آبادانى سكندريه ، جمله را بگفت .
ديگر سؤال كرد كه سپاه كى برسد ؟ بهروز گفت كه شاهزاده بتاختن تمام مىآيد كه شنيده است كه سپاه عظيم عزم ملاطيه دارند كه عين الحيات را از دست شاه سيف الدوله بستانند ، تا پنج روز ديگر سپاه ايران برسند . مظفر شاه خرم شد ، حكم كرد تا طبل بشارت زدند . ايرانيان شادمانى كردند . از شادى كردن ايرانيان ملك مسروق آگاه شد ، گفت سبب اين شادى ايرانيان چيست ؟ گفتند كه مىگويند كه ملك داراب از مصر مىآيد . ملك مسروق عظيم پريشان شد و رنگش زرد برآمد ، گفت اگر اين سخن راست باشد ، چارهء ما چه باشد ؟ نصر بن عدل گفت حاليا تا آمدن ملك داراب خيلى كارست ، شايد كه يك ماه ديگر نيايد . ما را جهدى تمام بايد كردن ، باشد كه بهزاد را بدست آوريم و اين دو پهلوان ديگر كه در بندند ، اگر توانيم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 907
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩٠٧