تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 906

مساهمون:

ص٩٠٦
شما راضييد ما نيز راضييم . يكى ديگر از بزرگان سپاه بفرستيد تا از نو عهد كنيم و اگر راضى نيستيد شما دانيد ، و اگر جنگ ميكنيد ايستاده‌ايم كه جنگ كنيم . زرين [ قلم ] چون اين سخنها بشنيد گريان گريان بازگرديد و آنچه شنيده بود با مظفر شاه بگفت . آه از جان مظفر شاه برآمد و گريه در گرفت . از طرف ديگر حرب درانداختند . از زير و بالا جنگ عظيم شد و خلق بسيار بهلاك آمدند . آن روز جوانان ايرانى از آن حربى كردند كه آن را به صد دفتر نتوان شرح دادن . از طرف ديگر مظفر شاه از پشت مركب پياده شد و تاج از سر برگرفت و در فراق بهزاد بگريست . پهلوان مهر گفت : اى شاه ، بر قول دشمنان اعتماد نتوان كردن كه دشمن دروغ بسيار گويد . مظفر شاه قبول نمىكرد و همچنان زارى مىكرد و مىگريست . سپاه شبهنگامى بازگشتند و جمله از پشت مركبان فرود آمدند و خدمت‌كاران بهزاد جامه بر تن چاك كردند و دم مركبان ببريدند . آواز فغان و ناله و زارى از سپاه ايران برآمد . نصر بن عدل گفت : دانم كه ايرانيان تا چند روز بعزاى بهزاد حرب نخواهند كردن . ببايد رفتن و شب و روز در طلب بهزاد مشغول بايد شدن ، باشد كه اين ايرانى را بدست آوريم . سپاه از سر برج بازگشتند و بطلب بهزاد و جواندوست قصاب مشغول شدند و هيچ نمىدانستند كه ايشان بكجااند . منادى ميكردند و فايده‌يى نداشت و هر خبرى كه واقع ميشد گلبوى بسيمين ميگفت تا سيمين دايه به بهزاد ميگفت و ليلى در بازار مىشنيد و با جواندوست ميگفت . بهزاد زخم داشت ، انتظار آن بود كه زخمش بهتر شود ، آنگاه بيرون رود . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه مظفر شاه در فراق و عزاى بهزاد مىگريست و ناله مىكرد . زرين‌قلم و جهر و فهر او را تسلى مىكردند ، فايده‌يى نبود . تا برين معنى سه روز ديگر بگدشت . روز چهارم بود كه از ناگاه از در بارگاه غوغا برخاست . گفتند چه بوده است ؟ يكى درآمد و گفت : كه ملك را بقا باد ، آشوب عيار را كه بر طرف مصر فرستاده بوديد ، اينك با بهروز عيار هر دو رسيدند . مظفر شاه