مظفر شاه صبر كرد كه بهزاد كى آيد . هيچ نمىآمد ، تا شب درآمد . مظفر شاه گفت فردا روز سيوم است كه پهلوان بهزاد در اين شهر رفته است ، اگر فردا نيآيد پس كار نه خيرست ، بكارسازى حرب مشغول شويد كه فردا جنگ كنيم . آن سپاه بكارسازى حرب مشغول شدند . چون آن شب بگدشت اول روز شد ، آواز طبل جنگ از در بارگاه شاهزاده مظفر شاه برآمد . سپاه ايران غرق سلاح شدند ؛ بعزم جنگ كردن با دمشقيان سوار شدند . خلق شهر بر برج و بارو برآمدند . ملك مسروق ابن عتبه نيز بر برج برآمد و علم شاهى بر برج برآوردند . شاه مظفر شاه نااميد شد ، گفت : آه ! كار نه خيرست كه مسروق بحرب آمد ؟ گويا با پهلوان گيتى بهزاد مبارز چه كردند ؟ كشتند يا گرفتند ؟ اى دريغا ! فردا كه فيروز شاه بيايد من چه گويم ؟
شهر دمشق نگرفته و بهزاد را بباد داده ! زرينقلم گفت : بسيار به بهزاد گفتيم كه مرو ، قبول نكرد ، حاليا چه پيش آيد ؟ مظفر شاه گفت : يكى پيش رويد و با اين قوم سخن گوييد . زرينقلم مركب پيش راند و آواز برآورد و گفت : اى قوم ، شاهزاده مظفر شاه مىگويد كه شما مكتوب انداختيد و پهلوان بهزاد را طلب كرديد كه صلح كنيد ، اكنون سه روزست كه پهلوان بهزاد در شهر دمشق درآمده است و دى روز وعده بدين روز داديد و امروز به حرب آمدهايد ، چه معنى دارد ؟ با پهلوان بهزاد چه كرديد ؟
ملك مسروق گفت : جواب بگو . نصر بن عدل برخاست و آواز بلند كرد و گفت : بدانيد كه ما بهزاد را از آن جهت در شهر خوانديم كه صلح كنيم كه به صلح راضييم و هنوز بر آن قوليم . اما پهلوان بهزاد با پهلوان عدنان قيس در سر شراب منازعت كردند ، از بهر ميداندارى و مبارزى بهم دشنام دادند . بهزاد مست بود ، عمودى بزد و عدنانرا بكشت . خدمتكاران عدنان آنجا بودند ، گرد بهزاد درآمدند و بهزاد را نيز بكشتند . آن پيادهء درشت هيكل كه با بهزاد آمده بود ، او نيز دست برآورد ، او را نيز بكشتند . اكنون خون بهزاد به خون عدنان بن قيس برفت ، اگر
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 905
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩٠٥