بازگشتند ، ملك مسروق در ديوان بنشست و انتظار آن مىكرد كه بهزاد را كى آرند ! روز بچاشتگاه رسيد ، هيچكس را نيآوردند . ملك مسروق عظيم ملول شد ، گفت اى ملك نصر ، هيچكس را نيآوردند . نصر گفت : عجب اگر بهزاد را بياورند . طلب مىبايد كردن و منادى مىبايد كردن . در حال در شهر دمشق منادى كردند و هرچند كه بجستند نيافتند .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه از مصاحبان جواندوست ، جمعى را گرفتند و در پيش ملك مسروق آوردند . مسروق گفت كه بهزاد كجاست ؟ گفتند نمىدانيم . گفت جواندوست قصاب و طارق عيار بكجاست ؟ گفتند كه نمىدانيم .
مسروق گفت اين قوم را چوب زنيد تا راست بگويند . آن جوانانرا بسيار چوب زدند اقرار نكردند . مسروق در غضب رفت و حكم كرد تا از آن جوانان كه گرفته بودند جمعى را بر سر چهار سوى بازار به حلق درآويختند . خلق شهر از براى ايشان بگريستند ، غوغا برآوردند . بعضى را در زندان كردند و ديگر بطلب مشغول شدند ، هيچ فايدهيى نكرد .
ليلى در ميان بازار بود ، آن حالها را بديد . در حال پيش جواندوست آمد و آنچه ديده بود بگفت . جواندوست و طارق عيار بگريستند و از حال بهزاد سؤال كردند . ليلى گفت كه هيچكس از حال بهزاد نمىداند و ملك مسروق بجان مىكوشد و فايدهيى ندارد . طارق عيار گفت : اى برادر ، عجب حالتى دست داده است ! چون كنم ؟ من زخم بسيار دارم و بغايت ضعيف شدهام و خون بسيار از من رفته است و نمىتوانم بيرون رفتن تا از حال بهزاد خبرى باز دانم . جواندوست قصاب گفت كه ما را اين زمان از خانه بيرون رفتن هيچ عقل نيست . حاليا چند روز صبر كنيم تا اين زخمهاى ما اندكى بهتر شود و ما نيز قوت گيريم ، آنگاه بيرون آييم كه ما را درين چند روز عظيم خواهند طلب كردن . البته بهزاد آنجا كه هست او نيز در طلب ما خواهد بودن . بناچار دل بر صبر نهادند و به شراب خوردن نشستند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 904
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩٠٤