تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 903

مساهمون:

ص٩٠٣
بهزاد در خانهء گلبوى به شراب خوردن و طارق و جواندوست در خانهء ليلى به شراب خوردن ؛ مسروق بن عتبه و نصر بن عدل در انتظار آنك بامدادان كى شود كه بهزاد را بديوان آورند . از آن طرف شاه مظفر شاه با سپاه ايران ملول خاطر از براى بهزاد كه شب آمد و هيچ خبرى از بهزاد نيامد . آن شب نيز بگدشت و روز برآمد . شاه مظفر شاه حكم كرد تا طبل جنگ فرو كوفتند و سپاه سوار شدند و رو بر در حصار نهادند . خبر بملك مسروق بن عتبه كردند كه ايرانيان عزم جنگ دارند . ملك عظيم ملول شد . گفت اكنون چون كنيم ؟ بهزاد در ميان شهر ، نمىدانيم كه به كجاست و ايرانيان عزم حرب دارند ! نصر بن عدل گفت كه مصلحت درآنست كه يكى را بفرستيم بر سر حصار كه تا بگويد كه پهلوان بهزاد دىروز به شراب خوردن مشغول بود ، مجال سوگند خوردن و عهد كردن نشد ، امروز عهد خواهند كردن . شما باز گرديد كه امروز شب هنگامى يا فردا بامداد پگاه پهلوان بهزاد با ملك مسروق از شهر خواهند بيرون آمدن تا به خدمت شاه‌زاده بيايند . باشد كه اين حرب امروز در باقى شود ، تا بهزاد را امروز بديوان خواهند آوردن ، آنگاه چارهء ديگر در پيش گيريم . ملك مسروق حكم كرد تا از سرهنگان سرهنگى بر سر برج رفت . سپاه ايران تا زير برج و لب خندق آمده بودند و شاه مظفر شاه خيلى پيش آمده بود . آن سرهنگ آن سخن را بگفت و آن منادى را بزد چنانك شاه‌زاده به گوش خود بشنيد . با زرين‌قلم و رستم اردستانى بگفت كه چون مىبينيد اين سخن را ؟ رستم اردستانى گفت : اى شاه ، درين سخن هيچ چيز نيست و بوى حيله و مكر ازين ميآيد . زرين‌قلم گفت : اكنون اختيار از دست رفته است هيچ چارهء نيست ، امروز نيز صبر كنيم . حكم كرد تا سپاه بازگشتند و آن روز جنگ نشد . ليلى را بيرون فرستاده بودند كه خبرى باز داند « 1 » . چون سپاه ايران
هامش
( 1 ) - جملهء اخير معترضه و ناتمام است