اكنون ترا فارغ دل بايد بودن و آسوده خاطر بايد نشستن . بهزاد گفت اى خاتون بارى بگوى كه آنكس كه بود كه اين شفقت در حق ما غريبان كرد .
دايه گفت : اى بهزاد ، بدان و آگاه باش كه اين شفقت در حق تو گلبوى كرد ، آنكس كه ترا آگاه كرد ، آنكس كه ترا از آن ورطهء بلا بيرون آورد . بهزاد گفت : گلبوى چه كس است كه من او را نمىشناسم كه درين شهر ديگر نيامدهام . دايه گفت : اى بهزاد ، بدانك گلبوى دختر ملك مسروق بن عتبه [ است ] شاهزادهء ملك شام ، همچون ماه تمام . بهزاد را عظيم عجب آمد ، گفت : اين سخن عجبتر ، من دشمن پدر اويم و پدر او دشمن ما ، اين شفقت در حق ما از كجاست ؟ دايه گفت اى بهزاد ، بدانك گلبوى بهمن زرينقبا را دوست ميدارد ، از آن محبت كه با او دارد اين دوستى و شفقت در حق تو كرد . من دايه اويم ، نام من سيمين دايه است ، با من نيز نگفته بود ، تا اكنون آشكارا كرد و مرا به خدمت تو فرستاد . گفت كه با بهزاد بگو كه ايمن و آسوده باش كه من از جملهء خدمتكاران شماام و سر و جان فداى شما كردهام تا آن روز كه فضل يزدانى در رسد و پهلوان بهمن زرينقبا از بند بدر آيد و پهلوان بهزاد شفقت در حق ما دريغ نفرمايد و ما را به پهلوان اسپارش كند .
بهزاد عظيم خرم شد . گفت اكنون ايمن شدم ، اى دايه گلبوى پيش من نمىآيد ؟ دايه گفت نه ، نمىآيد ، مىگويد كه من زن بهمن زرينقبايم ، اگر او دستورى ندهد من روى به هيچ آفريده ننمايم و به غير از پهلوان ديگرى را نخواهم . بهزاد برو آفرين كرد و آن شربت بستد و در كشيد ، و آن سلاحها را بر كند . زخمى بسيار داشت ، دايه مرد كار بود ، دست بر ماليد و آن زخمهاى بهزاد را بربست . بعد از آن شراب و نعمت بسيار بياورد و در پيش بهزاد بنهاد و برفت . اما راوى اين داستان روايت مىكند كه بهزاد چون آن فضل الهى را در حق خود بديد رو بر زمين بماليد و شكر يزدان بجاى آورد كه از آن ورطهء بلا جسته بود و بدان دولت آباد رسيده بود .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 902
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٩٠٢