تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 901

مساهمون:

ص٩٠١
اما رحمت يزدان بر تو باد كه غريب نوازى كردى و اين جوان غريب را از ورطهء عظيم بيرون آوردى . در حال دايه برخاست « 1 » و قدحى شربت مطيب ، بمشك و گلاب ساخته ، برداشت و رو بخانهء بهزاد نهاد . مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه پهلوان بهزاد هم‌چنان با سلاح نشسته بود و در انديشه كه اين چه كس بود كه مرا از ميان آن غوغا بيرون آورد ، و مرا گفت كه من آن كسم كه ترا آگاه كردم كه مدهوشانه مخور ، مرا اينجا آورد و بدان پيرزن اسپارش كرد ! گويا اين خانهء كيست ؟ گويا حال طارق عيار و جواندوست قصاب بچه رسيد كه از پيش من ناگاه گم شدند ! بهزاد درين فكر كه در خانه باز شد و سيمين دايه از در درآمد و قدح شربت در دست گرفته بر بهزاد سلام كرد و آن قدح شربت را پيش داشت و گفت : اى جوانمرد ، از جنگ كردن مىآيى ، دانم كه تشنه باشى ، شربتيست ، دركش تا بديگر خدمتها مشغول شويم . بهزاد نستد و گفت نمىخورم . دايه گفت چرا نمىخورى ؟ بهزاد گفت : از آنجهت كه من مرد غريبم ، مرا بحيل درين شهر آوردند و قصد كشتن من كردند ، اول بداروى مدهوشانه ؛ چون از آن آگاه شدم از بيم جان دستى برآوردم ، عدنان بن قيس را كشتم ، بعضى از جوانمردان دمشق با من يكى شدند ، در ميان ميدان حرب مىكردم ، جواندوست قصاب با عيارى كه با من آمده بود ، طارق نام ، از من گم شدند . عاقبت مرا پياده كردند ، ناگاه سوارى پيدا شد و مرا گفت من آن كسم كه ترا آگاه كردم كه ازين طعام مخور كه بيهوشانه است . چون نشان راست شنيدم با او بدين خانهء بهشت‌آسا آمدم ؛ تا نگويى كه اين خانهء كيست و آن سوار كه بود ، اين شربت نخورم و سلاح از تن بدر نكنم . دايه گفت : اى پهلوان بهزاد ، تو خوش خاطر باش كه اين خانهء تست و ما همه بنده و خدمتكار تويم و آنكس كه ترا اينجا آورد همان كس است كه ترا آگاه كرد كه ازين طعام مخور كه بيهوشانه است ، بمحبت و دوستى كرد .
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواست
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 901 | مولانا محمد بن احمد بيغمى