تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
در قعر دريا مىبرد . غوغا در جان اهل كشتى افتاد ، بازرگانانرا فغان از جان برآمد . فيروز شاه عظيم بترسيد ، بيت :
آب دريا چو جوشها ميزد * دل ايشان خروشها ميزد اهل كشتى چو آن « 1 » چنان ديدند * ابر وار از دو ديده باريدند آب حسرت به روى چون گلنار * غرقهء آب و در درونشان نار از سر عجز و ناتوانايى * جمله گفتند : اى تو دانايى ! اى كريم ، واحد ، رحيم و صمد * اى عليم و سميع ، نه جفت و ولد
مؤلف اخبار گويد كه بر آن نهج مدتى پانزده شبانروز بگدشت كه شب و روز مىباريد ، رعد و برق ، و برق و صاعقه بود . اهل كشتى بيكبار طمع از خود برداشتند ، يكديگر را وداع ميكردند و از يكديگر حلالى ميخواستند و زارزار مىگريستند . چون پانزده روز بگدشت ، ابر بگسست و باد بنشست ، ابر و صاعقه جمله آخر شد . اهل كشتى خرم شدند ، خواجه الياس كشتى بانرا گفت كه يك بار بر تير كشتى رو و معلوم كن كه كجاييم ، كه معلومست كه خيلى از راه دور افتاده‌ايم ، تا بدانيم كه بكجا رسيده‌ايم . ناخداى كشتى با معلّم كشتى هر دو بر دوال كشتى رفتند و از هر طرفى نگاه كردند . كشتى را خيلى از راه دور ديدند . چون نيك نگاه كردند خود را نزديك گردابى ديدند ، كه كشتى رو بگرداب داشت و همچون باد ميرفت . آه از جان ايشان برآمد ، خود را به زير انداختند و فرياد و زارى برآوردند كه : اى واى بر جان ما كه جمله بيك دفعه بهلاك خواهيم آمدن و بىمراد بخواهيم مردن . خواجه الياس سؤال كرد كه چه ديديد كه چنين گريان و نالان شديد ؟ گفتند : اى خواجه ، بدان و آگاه باش كه به بلايى گرفتار شديم كه هيچ چاره و تدبير آن نيست . گفتند : آخر بگوييد كه قصه چيست ؟ گفتند كه ما از پدران و استادان خود شنيده‌ايم كه درين دريا گردابى
هامش
( 1 ) - در اصل : كه چون .