تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 900

مساهمون:

ص٩٠٠
اى دختر ، اين جوان ماه‌رو زخمهاى عظيم دارد ، چه كس است ؟ راست بگو ! گلبوى گفت : اى دايه ، سرى دارم با تو در ميان خواهم نهادن زينهار كه با كس نگويى . گفت نگويم . گلبوى گفت : اين جوان بهزاد است كه در دمشق آمده است كه با پدرم عهد كند و سوگند خورد . پدرم بقول نصر بن عدل غدر كرد كه او را بداروى هوشبر بگيرد . من حيل كردم ، در ملعقه « 1 » نبشتم كه ازين طعام مخور كه بيهوشانه است ! او نخورد و عدنان بن قيس را بكشت . جواندوست قصاب از سر مروت و مردى با او يكى شد ، ندانم كه حال او بچه رسيد . ميگويند كه با طارق عيار از ميان جنگ بدر رفت . اين جوانرا پياده كردند ، هرچند كه گرفتن او دشوار بود ، حاليا من سربازى كردم و او را از ميان بيرون آوردم . دايه گفت : اى دختر ، تو هرگز اين جوانرا ديده‌اى ؟ گلبوى گفت هرگز نديده‌ام . دايه گفت : پس اين محبت و مهربانى از كجاست ؟ گلبوى گفت : اى دايه ، تو تصور كنى كه مگر من بهزاد را دوست مىدارم و اين كار بسبب آن كردم ؟ دايه گفت بلى . گلبوى گفت نه ، بهزاد را دوست نمىدارم ؛ اما اى مادر از تو چه پنهان دارم ، راستى آنست كه من بهمن زرين‌قبا را دوست ميدارم . دلم شاد بود كه بهزاد آمده است كه صلح كند ، آنگاه من عشق خود را با تو در ميان نهم تا تو تدبير من بكنى . چون ديدم اين جوانرا بمكر و حيل آوردند ، بدل برنيامدم . يكى آنك مدتيست كه پهلوان بهمن زرين‌قبا با برادرش در بندند ، و يكى ديگر كه بهزاد مرد غريبست ، و غريب ديار ماست ، و با او مكر كردند . من حاليا چنين كارى كردم ، از آنك ترا مادر خود دانستم با تو در ميان نهادم ، برخيز و شربتى از براى اين جوان ببر و او را ايمن كن و از منش سلام برسان و بگو كه گلبوى مىگويد كه ايمن و آسوده بنشين كه هيچ‌كس نمىداند كه درين سرايى ؛ تا بنگريم كه مصلحت چيست . دايه گفت : اى دختر ، اين عظيم كاريست كه تو در پيش گرفته‌اى !
هامش
( 1 ) - در اصل : معلقه .