تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 899

مساهمون:

ص٨٩٩
با او نرفتى حاليا از غم آن جوان ايمن شديم ، تا فردا چه پيدا شود . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه از آن طرف خدمتكاران ملك مسروق بر در ايوان آمدند . ملك مسروق با نصر بن عدل نشسته بودند كه آن جمع درآمدند و خدمت كردند . ملك مسروق گفت گرفتيد آن ايرانى را ؟ گفتند ملك را بقاباد ، سوارى درين شب رسيد ، بهزاد را در عقب خود نشاند و برد و رفت . سر راه او گرفتيم و سؤال كرديم كه چه كسى و كجا ميروى ؟ گفت با ملك بگوييد كه بهزاد را من گرفتم و بردم ، فردا كه ملك در ديوان بنشيند من بهزاد را دست و گردن بسته بيارم . نصر بن عدل گفت آيا چه كسى بوده باشد ؟ ملك مسروق گفت هم از مردم شهر دمشق مردم شجاع بسيارند ، فردا آشكارا شود . راوى داستان گويد كه چون گلبوى بهزاد را از ميان ميدان بدر برد ، بهزاد هيچ نمىدانست كه او كيست اما بدان معنى خوش خاطر بود كه آن سوار گفته بود كه من آن كسم كه نگداشتم كه مدهوشانه بخورى . بهزاد نشان راست شنيده بود ، از آنجهت ايمن بود تا وقتى كه بر در باغ آمدند . گلبوى گفت اى جوانمرد فرود آى . بهزاد فرو جست ، گلبوى نيز فرود آمد . در باغ گشوده بود و سيمين دايهء گلبوى انتظار گلبوى مىكرد . چون گلبوى فرود آمد ، دايه بيرون جست و عنان مركب گلبوى بگرفت و گفت اى ملكه كجا بودى كه دير آمدى ؟ گلبوى گفت حاليا وقت اين سؤال نيست ، اين جوان غريب را در فلان جا فرود آور . دايه گفت چه كس است ؟ گلبوى گفت زود پيش من آى تا با تو بگويم . دايه در پيش افتاد ، با بهزاد گفت اى جوانمرد بيا تا برويم . بهزاد متحيروار در عقب دايه روان شد . باغى بود كه تو گفتى مگر روضهء بهشتست . ميان گل و لاله و درختان مىرفت تا او را در غرفهء خوب درآورد ، جاى مطبوع و نيكو آراسته . بهزاد را در آن مقام درآورد و بنشاند و در آن خانه را فراز كرد و در حال پيش گلبوى آمد و گفت