تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 898

مساهمون:

ص٨٩٨
بهزاد با تيغ كشيده او را استقبال كرد . آن سوار كه پيش آمد ، گفت اى جوانمرد ايرانى ، بيزدان پاك كه مرا با تو هيچ عداوت نيست ، كه من بخلاص تو آمده‌ام نه بجنگ كردن تو . بيا كه ترا ازين ورطهء بلا بدر برم كه من آنكسم كه ترا از بيهوشانه آگاه كردم . بهزاد چون نشان راست شنيد ، گفت : چه كسى ؟ بگو ! گلبو گفت : وقت اين گفتن نيست ، چون بخلوت رسيم ، بگويم . بهزاد گفت : روا باشد . آن سوار پا از ركاب بيرون كرد تا بهزاد پا در ركاب آورد و در قفاى گلبوى سوار شد . گلبوى عنان مركب بگردانيد . آن پاس‌داران چون چنان ديدند ، سر راه بر آن سوار گرفتند و گفتند كه تو كيستى كه بهزاد را بردى ؟ گلبوى گفت كه شما چه كار داريد كه من كيستم ؟ برويد با ملك مسروق بگوييد كه سوارى درين شب آمد و بهزاد را ببرد ، فردا كه ملك در ديوان بنشيند آنكس بيايد و بهزاد را دست و گردن بسته بيارد و بخدمتكاران ملك بسپارد . اين بگفت و مركب را مهميز زد و از ميان ايشان بدر رفت . آن خلق خرم شدند ، هم در آن ساعت رو بر در ايوان ملك مسروق بن عتبه كردند . ليلى آنجا بود ، آن حال را بديد ، رو به خانه نهاد . خلق پراگنده شدند . ليلى به خانه آمد . جواندوست قصاب و طارق عيار نشسته بودند و انتظار ليلى ميكشيدند كه ليلى درآمد و سلام كرد . جواندوست گفت اى مادر ، دير آمدى ! بارى بگو چه خبر است و از پهلوان بهزاد چه خبر دارى ؟ ليلى گفت : بهزاد را از پشت مركب پياده كرده بودند و چند كس را گماشته بودند كه او را در ميان گرفته بودند كه حكم ملك مسروق چنان بود ؛ ناگاه سوارى پيدا شد و بهزاد را در قفاى مركب خود بنشاند و ببرد ، هيچ‌كس ندانست كه آن سوار كه بود . اين قدر گفت كه با ملك مسروق بگوييد كه فردا در ديوان ملك بهزاد را بيارم . طارق عيار گفت كه بهزاد را به مردى گرفت و برد ؟ ليلى گفت : نه جنگ نكردند ، سخنى چند با بهزاد گفت ، بهزاد به ارادت خود بر پشت مركب او سوار شد . طارق گفت اگر دشمن بودى ، البته بهزاد
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 898 | مولانا محمد بن احمد بيغمى