او تفرج كردنيست كه از جملهء مبارزان روزگارست ، من به تفرج او ميروم كه شب تاريكست . دايه را نام سيمينتن بود ، گفت : اى دختر نشايد كه مبادا پدرت بداند و غضب كند . گلبوى گفت پدرم چون مىداند ؟ تو هيچ مگوى كه مرا درين غرض ديگرست . دايه مركب گلبوى در حال زين كرد ، گلبوى از راه باغ كه خلوتتر بود بيرون آمد و سوار شد و راه ميدان در پيش گرفت .
از شب نيمى گدشته بود . پهلوان بهزاد را در ميان گرفته بودند ، از سوار و پياده و از لشكريان ، و هم از رعيت ، از زن و از مرد از دور ايستاده بودند . ليلى نيز آنجا بود . بهزاد چون شير نر شمشير در دست گرفته بود و در ميان آن خلق ايستاده بود و سپر پولاد در پيش رو آورده و در كار خود حيران درمانده بود . با خود ميگفت اى دريغ كه خود را بر باد دادم ! البته اين قوم مرا هلاك خواهند كردن . گويا طارق عيار كجا رفت ؟ جواندوست مرا بگداشت و برفت . گويا شاه مظفر شاه چه انديشه كند ؟ آنكس كه مرا آگاه كرد كه اين نعمت مخور كه بيهوشانه است كه بود ؟
ازين نوع انديشه مىكرد و قوام كار خود نگاه ميداشت . از شب نيمى گدشته بود ، در آن حالت خواب بر بهزاد غلبه كرده بود و بهزاد از ترس جان خود ايستاده بود و دم بدم حمله مىكرد و آن قوم برو زخم مىانداختند و از بسيارى كه زخم برو زده بودند ، همه اعظاى او مجروح شده بود . درين حالت گلبوى برسيد و آن حالت را بديد ، دست بتيغ كرد و تيغى چون قطرهء آب بركشيد و مركب خود را در ميان آن قوم انداخت و يك نعره بر آن قوم زد كه اى نامردان ، شما را چه شده است كه حريف يك پياده نيستيد و چون زنان از دور ايستادهايد و نگاه مىكنيد و زهرهء پيش رفتن نداريد ! راه دهيد كه هماكنون من كار او را تمام كنم . اين بگفت و مركب خود را در پيش بهزاد جهانيد . آن خلق پنداشتند كه بدفع بهزاد آمده است ، جمله خرم شدند و او را دعا كردند كه از بهزاد عظيم در خوف بودند . بهزاد نگاه كرد ، سوارى ديد كه چون شير از ميان بيشه بيرون جهد ، از ميان آن خلق بيرون جست ، و دليروار مركب پيش بهزاد جهانيد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 897
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٩٧