تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 894

مساهمون:

ص٨٩٤
درى ديگر بود ، از آن در بدر رفتند . جواندوست قصاب را مادر گيرى بود كه هرگز كسى را از آن مادرگير او خبر نبود . زن جوانمرد بود و با جواندوست عظيم ارادتى تمام داشت . آن زن را ليلى نام بود . جواندوست قصاب بر در خانهء او آمد و در بزد . در حال در برگشود ، جواندوست قصاب را ديد ، گفت : اى فرزند ، عجبست كه مرا به ياد آوردى ! جواندوست گفت : اى مادر ، حاليا وقت اين سخن نيست كه كار عظيم پيش آمده است ، پس طارق عيار را درآورد . خانه‌يى بود آبادان ، پر نعمت . طارق بنشست . جواندوست دست برماليد و زخمهاى طارق را ببست و آنچه رفته بود جمله با ليلى بگفت . ليلى از آن كارها عجب ماند . جواندوست گفت : اى مادر ، كرمى كن و در ميدان رو و از حال بهزاد ما را خبرى آور كه حال او چيست و زود بيا و ما را آگاه كن . ليلى در حال بيرون رفت . جوان دوست قصاب نعمت و شراب و كباب پيش آورد . طارق عيار گفت : اى جوان دوست ! چه وقت شراب خوردنست كه پهلوان بهزاد در ميانهء جنگ تنها در ميان صد هزار دشمن درمانده و شاه مظفر شاه ازين حال بىخبر ، مرا چه هنگام شرابست ؟ جواندوست گفت كه راست ميگويى ، اما بهزاد عظيم پهلوانست ، او را آسان نمىتوانند گرفتن ؛ و تو زخمهاى عظيم دارى بجاى آب شراب اولىتر . هم‌اكنون ليلى بيايد و خبر بيارد كه حال چيست ، آنچه يزدان خواهد آن خواهد بودن ، تو شراب بخور كه چند روز درين خانه خواهيم بودن كه هيچ‌كس را درين خانه گمان نيست ، اگرچه فردا خيلى مردم به جهت من در زحمت خواهند بودن . جواندوست قصاب و طارق عيار در خانهء ليلى بمى خوردن مشغول شدند و ليلى رفت تا خبرى باز داند . اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه از آن طرف پهلوان بهزاد در حرب بود ، با خود گفت : اى دريغ كه طارق عيار از پيش من برفت ! ندانم كه حال طارق بچه رسيد ، يقين كه من هلاك خواهم شدن ! تا جان
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 894 | مولانا محمد بن احمد بيغمى