بهزاد گفت : اى برادر هيچ باكى نيست ، يزدان پاك راست آورد ! اگر تو نيز ميروى برو كه من تنها جنگ خواهم كردن . جوان دوست قصاب با خود گفت : اين جوانرا اجل رسيده است و پيمانهء عمرش پر شده است كه خود را بر باد خواهد داد . من بد كردم كه خود را و خيلى جوانانرا بر باد دادم ، اما اكنون فايدهيى نيست ، ببايد كوشيدن كه اگر نيز كشته شوم به مردى و جوانمردى كشته شده باشم . بعد از آن گفت : اى پهلوان ، چون چنين است بميدان شهر رويم كه آنجا جاى جنگ بهترست .
بهزاد گفت روا باشد . پس بهزاد و جواندوست و طارق عيار و جمعى كه از خدمتكاران جواندوست بودند ، رو بميدان شهر كردند . خلق دمشق صد هزار در پى ايشان در ميدان ريختند . جواندوست قصاب خلق را ميگفت كه اى خلق دمشق ، اين جوان بهزادست و او را بمكر درين شهر درآوردهاند ، و من كه جواندوست قصابم او را مدد ميكنم ، شما نيز دستى برآريد و دروازها برگشاييد تا سپاه ايران در شهر درآيند . شما را آن بهتر باشد و اگرنه البته اين شهر را بخواهند گرفتن .
مؤلف اخبار گويد كه خلق را در جنگ كردن تيز مىكردند . جمعى با جواندوست قصاب يكى شدند و بهزاد را در ميان گرفتند . بهزاد دانست كه ايشانرا اعتبارى نخواهد بودن . اما در افتاده بود ، چارهيى نداشت . با خود گفت بجان بكوشم ، باشد كه يزدان فضل كند كه اگر بدر روم نتوانم رفتن كه دروازها بستهاند و پل كشيدهاند ، به غير از جنگ كردن ديگر هيچ چاره نيست . بهزاد دل و جان بر جنگ نهاد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه ملك مسروق ابن عتبه حكم كرد تا سپاه او غرق سلاح شدند و بر در دروازها رفتند . هرچند كه دروازهاى دمشق را بسته بودند ، آن سواران سر راه بر بهزاد گرفتند . خبر بملك مسروق بن عتبه كردند كه بهزاد با جواندوست قصاب بميدان رفتند . نصر بن عدل گفت اى ملك ترا خود بميدان مىبايد رفتن تا اين كار برآيد . ملك مسروق با سپاه انبوه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 891
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٩١