بميدان دمشق آمدند و كوس فرو كوفتند . بهزاد بدانست كه سپاه بجنگ او آمدند .
يك نعره چون شير غران بركشيد . در اثناى آن گفت اى بد فعلان ، جان از دست من كجا بريد ! منم نوادهء رستم پهلوان بهزاد نوجوان . اين بگفت و تيغ بركشيد و حمله كرد . خلق دمشق چون چنان ديدند از ميان بدر رفتند و بر سر بامها و بلنديها رفتند .
بهزاد با جواندوست قصاب و طارق عيار و جمعى از آن جوانمردان كه با بهزاد اتفاق كرده بودند ، چون آتش سوزان در آن قوم افتادند . بهزاد از هر سويى كه حمله كردى مرد بر مرد انداختى ، هركه را يك ضرب زدى حاجت به ديگرى نبودى .
طارق عيار بضرب خنجر شكم مرد و مركب دريدى ، و جواندوست قصاب بضرب ساطور مرد را به دو نيمه كردى . مسروق بن عتبه و نصر بن عدل نعره زدندى و خلق را در جنگ كردن دلير كردندى . هيچكس را ياراى آن نبود كه پيش آيد ، جملهء آن لشكريان از دور ايستاده بودند و آن جوانمردانرا در ميان گرفته بودند . نصر بن عدل گفت : اى ملك اين عظيم ننگيست كه بهزاد تن تنها ، يك سوار بيش نيست در شهر دمشق و دروازها بسته و لشكر آماده ايستاده و خلق غلبه او را در ميان گرفته باشند و هيچكس نتواند پيش او رفتن ! در عالم چه گويند ؟ گويند كه در دمشق مرد نبود كه به صد هزار مرد با يك سوار برنيامدند . ملك مسروق لشكريان را دشنام داد كه اى حرامزادگان نمك به حرام ! پيش رويد و اين ايرانى را با آن مشتى مجهولان از پاى درآريد .
سپاه از چپ و راست درآمدند . هرچند كه غلبه بودند ، اما جاى تنگ بود .
بقرب پانصد كس ايشانرا در ميان گرفتند و جنگ درانداختند و از هر طرف حمله كردند . بهزاد بجان ميكوشيد و دو دستى شمشير مىزد . هرچند كه زخمى چند از نيزه و شمشير خورده بود ، اما بدان زخمها التفات نمىكرد و مردانهوار حمله ميكرد .
از آن جوانان كه با جواندوست قصاب بودند ، بعضى بهلاك آمدند و بعضى ديگر زخم خوردند و از ميانه بجستند . اما پهلوان بهزاد را حاجت به ايشان نبود و دم
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 892
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٩٢