تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 893

مساهمون:

ص٨٩٣
بدم در جنگ تندتر شدى و حمله‌اش تيزتر شدى . ملك مسروق گفت هنوز كار اين ايرانى را تمام نكرديد ؟ گفتند اى شاه اين ايرانى آدمى نيست ! هرچند كه مىشود حمله‌اش تيزتر مىشود ، بقرب بيست زخمى خورده است ، هيچ التفاتى بدان زخمها نمىكند و عظيم جنگى مىكند . يكى گفت اين بهزاد پسر پيل‌زورست و نوادهء رستم زال زرست ، اگر جنگ كند عجب نيست . عجب از آن پياده است ، و آن قصاب كه از ركاب او جدا نمىشوند و چند زخم خورده‌اند و همچنان حرب ميكنند . مسروق گفت : گيرم كه حريف بهزاد نيستيد ، كه او نوادهء رستم است ، چرا آن باقيان ديگر را هلاك نمىكنيد ؟ نصر بن عدل گفت : اى ملك بفرماى تا بهزاد را زنده بگيرند و او را نكشند كه در زندگى او مصلحتى هست . مسروق گفت : اگر آن عيار را يا جواندوست را بكشيد نزاعى نيست اما نوعى كنيد كه اين ايرانى را زنده بگيريد كه مصلحت در اين است . راوى اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه بسيارى زخم بر وجود طارق رسيده بود كه هيچ زره و جوشن نداشت ، از كار باز ماند . جواندوست قصاب گفت : اى طارق ، بهزاد را نمىتوانند گرفتن كه عظيم جنگ مىكند و اگر نيز او را بگيرند حاليا هلاك نكنند ، اما اگر ما را بگيرند بىشك هلاك كنند ، خود را رايگان بر باد دادن از عقل نيست ، بيا كه شب نزديك است تا ما از ميان بدر رويم و آنگاه بتدبير كار ديگر مشغول شويم . طارق عيار بدين راضى بود كه كارش عظيم دشوار شده بود ، گفت روا باشد . پس جواندوست قصاب بضرب ساطور در پيش افتاد . آفتاب فرو رفته بود و عالم تاريك شده بود . جواندوست و طارق بضرب خنجر و ساطور از ميان آن غوغا بيرون رفتند و خلقى غلبه در پى ايشان مىدويدند . خلق شهر با جواندوست ارادت تمام داشتند كه مرد جوانمرد بود . راوى داستان گويد كه جواندوست و طارق بهر طريق كه بود خود را از آن غوغا بيرون انداختند . در گريختن كوچه‌يى پيش آمد ، در آن كوچه دويدند . آن كوچه را