تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 72

مساهمون:

ص٧٢
فيروز شاه بخنديد و گفت : اى خواجه تو ايمن و ساكن باش كه من با برادرم قادر شاه جواب اين دزدان بگوييم . اين بگفت و از جاى برجست و زره در بدن كرد و تيغ بركشيد . آن دزدان كه رسيدند قلاب در كشتى بازرگانان انداختند و به خود كشيدند تا كشتى بكشتى رسيد . آنگاه عزم آن كردند كه در كشتى بازرگانان درآيند . فيروز شاه و قادر شاه كنار كشتى داشتند ، هركس كه ميخواست كه در كشتى درآيد بضرب شمشير به دو نيمه مىكردند و نمىگداشتند كه كسى از آن دزدان در كشتى درآيند . فيروز شاه چون شير نر نعره ميزد و از آن زنگيان ميكشت . زنگيان چون ديدند كه ايشان جنگ ميكنند گرد ايشان برآمدند و جنگ بنياد كردند . مؤلف اخبار روايت چنين مىكند ، تا چشم برهم زدن بيست زنگى را بكشتند . باقى چون چنان ديدند عزم گريختن كردند ، كه بگريزند . از ناگاه فيروز شاه جستنى كرد و در آن كشتى جست و تيغ در آن زنگيان نهاد . هر كرا ضربى زدى حاجت بضرب ديگر نبودى . آن زنگيان گرد فيروز شاه برآمدند . قادر شاه نيز در آن كشتى جست و تيغ در آن زنگيان نهاد . مؤلف اخبار گويد كه چندان از آن زنگيان بكشتند كه ده زنگى ماندند . فيروز شاه ميكشت ، تا ايشانرا پاك بكشتند و يكى از آن دزدان نگداشتند . خواجه الياس و ديگر بازرگانان ، آفرين بر جان ايشان كردند ، مالى كه در آن كشتى بود در كشتى خود درآوردند و شادمانى ميكردند و كشتى آن زنگيانرا بر كشتى خود بستند و در آن دريا روانه شدند . فيروز شاه گفت : اى خواجه ما را تا منزل چند راه مانده باشد ؟ گفتند : اگر توفيق رفيق شود تا هفت روز ديگر بساحل خواهيم رسيد . شاه‌زاده خرم شد . روايت كرده‌اند كه از آن هفت منزل چهار منزل رفتند ، از ناگاه به حكم إله ابرى سياه بر گوشهء افق پيدا شد و باد تند جستن گرفت . دريا در جوش و خروش درآمد ، ملاحان لنگر انداختند ، بعمق آب نرسيد . بناكام بادبان فرو كشيدند و عنان كشتى بدست قضا و قدر دادند . باد مخالف بود ، آن كشتى را گاه بر اوج فلك و گاه