با پنج جوانمرد ديگر دست بتيغ كردند و آن خلق را براندند و از آن در ايوان بيرون آمدند و آن ديگر جوانمردان بر در ايوان جنگ ميكردند و نمىگداشتند كه طارق عيار را المى برسد ، هرچند كه طارق چند كس را شكم دريده بود .
بهزاد بيرون آمد . طارق نگاه كرد ، بهزاد را ديد كه غرق خون گشته بود . طارق مركب پيش كشيد . بهزاد خيز كرد و بر پشت مركب سوار شد . ملك مسروق بن عتبه گمان آن داشت كه هماكنون بهزاد را بگيرند و يا هلاك كنند .
در آن دم بهزاد سوار شد . ملك مسروق از بالاى بام گفت كه چه بوده است ؟ اين كيست كه سوار شد ؟ گفتند كه بهزادست كه سوار شد و جواندوست قصاب با بهزاد يكى شد و جمعى از مردم بازارى خيلى از غلامانت را كشتند . اينك بهزاد سوار گرديد ، هماكنون شهر دمشق را بخواهد گرفتن . نصر بن عدل گفت : اى شهريار خلق شهر با تو چنين ميكنند ، بچارهء كار خود مشغول شو كه كار بد شد ! اين ايرانى سوار شد تا از شهر بدر خواهد رفتن ، مبادا كه مردم شهر با او اتفاق كنند و در شهر برگشايند و سپاه دشمن را در شهر درآرند . ملك مسروق عظيم ترسيد و از آوردن بهزاد در دمشق پشيمان شد ، در حال حكم كرد تا بر سر ايوان ملك كوس فرو كوفتند تا سپاه غرق سلاح شدند . ملك مسروق سوار شد . غوغا برخاست .
جواندوست قصاب در ركاب بهزاد ميرفت ، گفت : اى پهلوان ، ما مردم قصاب شهر دمشقيم ، بر جوانى تو شفقت كرديم و ترا درين غوغا مدد كرديم ، زود مركب را بران تا ترا ازين شهر بدر بريم ، مبادا كه كار بر ما مشكل شود . بهزاد گفت اى برادر مرا ازين شهر بدر رفتن مصلحت نيست كه من بهزار زحمت خود را درين شهر انداختهام و دعوى كردهام در حضرت شاهزاده مظفر شاه كه شهر دمشق را بگيرم . جواندوست گفت اى پهلوان تو تنهايى و از آن جوانانى كه با من در كار تو اتفاق كرده بودند جمله برفتند و من با چهل وجود ماندهام ، به تنهايى شهر دمشق را چون بگيريم كه درين شهر صد هزار مرد جنگى هستند به غير از رعيت !
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 890
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٩٠