بهزاد در ميان بارگاه دست بعمود گران كرد . آن غلامان و سرهنگان گرد بهزاد برآمدند و بهزاد را در ميان گرفتند . بهزاد در جنگ و ملك [ مسروق با ] نصر بن عدل بر بام ايوان آمدند . اين غوغا بر در ايوان رسيد . طارق عيار عنان مركب بهزاد گرفته بود ، بدانست كه كار بر نوع ديگرست ، دست بخنجر كرد . جوان دوست قصاب با آن جوانان ديگر آنجا بودند ، چون اين خبر بشنيدند كه بهزاد عدنان بن قيس را كشت و اين زمان در جنگ است ، بدان جوانمردان گفت كه شما اين پياده را نگاه داريد كه هلاكش نكنند كه من خود را در ميان ايوان ملك اندازم و اين جوانرا از آن ميان غوغا بيرون آرم . او درين سخن بود كه ملك مسروق عتبه از بالاى بام نعره زد كه اى جوانمردان ، هركس كه سر اين ايرانى را بيارد آنچه طلب كند بدهم .
جوان دوست قصاب دست بشمشير كرد و قدم در آن ايوان نهاد . جملهء شهر او را مىشناختند كه مرد سردار بود . جوان دوست قصاب روان شد . هركس كه مىديد تصور آن مىكردند كه بجنگ پهلوان بهزاد ميرود ، هيچ نمىگفتند تا در ميان ايوان و پاىتخت رسيد . عدنان قيس در ميان افتاده ، و بيست سرهنگ را بهزاد كشته و در ميان افتاده ، و سرهنگ چند گرد بهزاد برآمده بودند . درين دم جوان دوست قصاب درآمد و يك نعره بر آن قوم زد كه اى حرامزادگان غدار ! چه مىطلبيد ازين جوان غريب ؟ اين بگفت و برابر بهزاد از آن غلامان چند تن را بكشت . بهزاد جوان دوست قصاب را بشناخت كه بر سر چهار سوى بازار بر وى سلام كرده بود ، بدانست كه بتعصب او آمده است ، شاد شد . جوان دوست قصاب پيش رفت و سلام كرد و گفت : اى پهلوان ، جملهء جوانمردان اين شهر از براى تو در سلاح رفتهاند و انتظار تو ميكشند ، مركبت را نگاه ميدارند ، بيرون آى و بر پشت مركب سوار شو تا در بيرون در ميان ميدان حرب كنيم ، باشد كه توانى ازين شهر بيرون رفتن . بهزاد بر وى آفرين كرد ، پس دست بعمود گران كرد . جوان دوست قصاب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 889
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٨٩