تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 888

مساهمون:

ص٨٨٨
ملك مسروق گفت سؤال كن . نصر بن عدل گفت كار من نيست ، تو سؤال كن . بناچار نصر بن عدل گفت : اى پهلوان بهزاد ، ملك مسروق مىگويد كه چرا دست بنان و نمك ما دراز نمىكنى و طعام نمىخورى ؟ طعام بخور كه بعد از طعام عهد كنيم و سوگند بخوريم . بهزاد گفت : طعام ناجوانمردان را نشايد خوردن ! اول وظيفه آن بود كه مرا در پيش خود مىنشانيديد تا در يك جاى باهم طعام مىخورديم . شما را مكر و حيلت در دل بود كه بيهوشانه به من دهيد ، از آن جهت مرا جدا نشانديد و درين طعام بيهوشانه كرديد كه من بخورم آنگاه مرا بگيريد . هركس كه آنجا بودند دست از طعام بداشتند . نصر بن عدل گفت : شاها ، مكر ما آشكارا شد ، نميدانم كه اين ايرانى چون دانست . سيصد غلام در كمين‌اند ، تاج در كلهء سر بگردان كه ايشان بيرون آيند و اين ايرانى را پاره پاره كنند . آخر يك وجود بيشتر نيست . مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه ملك مسروق تاج در سر بگردانيد . درها از هر طرف گشاده شد ، غلامان جبه‌پوش بيرون آمدند . بدانست بهزاد كه وقت كار آمد ، از جا برجست و در ميان سفره و كاسه كه چيده بودند قدم بنهاد و روى بتخت آورد . آن عمود گران بر دوش ، نعره زد كه اى حرام‌زادگان حيلت‌گر و اى سگان كافر و اى ملعونان دروغ‌گوى مكار ! مىخواستيد كه مرا بحيل بگيريد ؟ تا رسيدن بپاى تخت چند كس را بكشت . بپاى تخت رسيد ، هرچند كه مسروق نعره زد كه « اى جوانمردان زود باشيد و اين ايرانى را هلاك كنيد » بهزاد چون شير نر در رسيد ، ميخواست كه آن عمود را بر كلهء سر ملك مسروق زند اما عدنان بن قيس نزديك‌تر بود ، گفت اول اين حرام‌زاده را ! آن عمود را چنان بر كلهء سر عدنان بن قيس زد كه مغزش را پريشان كرد . عدنانرا مجال آه زدن نبود ، بغلطيد و نجنبيد . ملك مسروق و هركس كه آنجا بودند ، چون عدنان را كشته ديدند فغان از جان ايشان برآمد . ملك مسروق خود را در قفاى تخت انداخت با نصر بن عدل بهم .