تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 887

مساهمون:

ص٨٨٧
كرد و چاره جست تا عاقبت مكرى به ياد آورد كه چه كند و بهزاد را چون آگاه كند كه ازين نعمت مخور كه بيهوشانه دارد . راوى داستان گويد كه گلبو دختر ملك مسروق عتبه در عشق بهمن زرين قبا حيله‌يى كرد و جهان پهلوان بهزاد را آگاه كرد . گوييا كه سبب عشق گلبوى با بهمن زرين‌قبا مصلحت بهزاد بوده است كه تا گرفتار نگردد . گلبوى در ميان ملعقه بنوشت كه « اى بهزاد ازين طعام مخور كه هوش بردارد » و در بغل [ كاسه ] نهاد . با خود گفت حاليا اين مقدار كه دانستم كردم ، تا يزدان را حكم چيست . پس قدرى مدهوشانه برداشت و در مطبخ خانه آمد ، جمله نعمتها را كشيده بودند ، انتظار ملك‌زاده گلبوى مىكردند . چون گلبوى درآمد مطبخ خلوت كردند و آن دارو را در آن طعام كردند كه پيش بهزاد خواستند نهادن ، در آن كاسه تعبيه كردند . اما گلبوى آن ملعقه را هم در آن خوان بنهاد چنانك ميدانست . خبر بملك مسروق كردند كه سفره رسيد . گفت : اول نعمت بكشيد تا طعام بخوريم ، بعد از آن عهد بكنيم و سوگند خوريم . بهزاد همچنان نشسته بود و انتظار مىكرد كه سفرهء شاهى بكشيدند و طعامهاى الوان بچيدند . خوان « 1 » زرين با چند كاسهء زرين بر سه پايهء زرين در پيش بهزاد بنهادند . ملك نصر بن عدل گفت : اى پهلوان بهزاد ، خوش باشد ! دست بطعام دراز كنيد كه چون از چيز خوردن باز رهيم به كار ديگر مشغول شويم . آنگاه جملهء امراى دولت دست بطعام كردند و به چيز خوردن مشغول شدند . بهزاد مبارز دست بطعام دراز كرد ، آن ملعقه را ديد ، اول آن را برگرفت ، نگاه كرد ، خطى ديد كه در ميان ملعقه نوشته بودند كه « اى پهلوان بهزاد ازين طعام مخور كه بيهوشانه دروست » . بهزاد آن ملعقه را در بغل [ كاسه ] نهاد و دست از طعام بازداشت . ملك مسروق ابن عتبه را چشم بر بهزاد بود ، گفت اى ملك نصر بن عدل ، بنگر كه بهزاد طعام نمىخورد ! نصر گفت : آه چرا ؟ مگر كه در آن طعام چيست كه دست بازداشت ؟
هامش
( 1 ) - در اصل : خان