بهمن زرينقبا را با بهمن زرينكلاه از بند خلاصى دهيد كه عظيم بد باشد كه من در دمشق باشم و پهلوانان ايران در بند باشند . اين ميگفت و از هر طرف نگاه مىكرد و عظيم قوام كار خود نگاه ميداشت .
نصر بن عدل گفت : اى ملك ، اگر اين جوانرا بضرب دست خواهيم گرفتن عظيم مشكل خواهد بودن . ملك مسروق گفت او را بداروى بيهوشانه بگيريم اولىتر باشد . نصر گفت آن اولىتر باشد . ملك مسروق بن عتبه را خدمتكارى بود كه محرم او بود . او را طلب كرد و سر در گوش او كرد و گفت برو پيش دخترم گلبوى و با وى بگوى كه در خزينه رود و يك مثقال داروى هوش بر در طعام كنند و پيش بهزاد آورند تا بخورد و مدهوش گردد ، تا گرفتن اين جوان آسان شود . آن جوان بيرون آمد و در حال پيش گلبوى آمد و آنچه از ملك مسروق شنيده بود با گلبوى بگفت . گلبوى گفت : تو در مطبخ رو كه من داروى بيهوشانه در مطبخ آرم . او را به راه كرد . گلبوى عظيم پريشان شد ، زيرا كه گلبوى را سرى در دل بود كه با كس نتوانستى گفتن و مدتى بود كه آن خيال در دماغ گلبوى محكم شده بود و دايم شب و روز آن خيال در پيش نظر گلبوى بود .
مؤلف اين داستان كهن چنين روايت مىكند كه گلبوى چند وقت بود كه سوداى بهمن زرينقبا در دماغ داشت و دايم در انديشهء آن بود كه پهلوان بهمن زرين قبا كى از بند برهد و مسبب ملاقات چه خواهد بود ؟ اما اين سر را با هيچكس نگفته بود كه هيچ محرمى نداشت ، و دلش بدان خوش بود كه بهزاد را در شهر مىآرند كه تا صلح كنند كه بهمن زرينقبا از بند برهد . آنگاه او چارهيى كند و يكى را پيش او فرستد و او را از عشق خود آگاه كند . اين دم كه معلوم كرد كه بهزاد را بخواهند گرفتن ، عظيم پريشان شد . گفت اكنون چون كنم ؟ اگر بهزاد را بگيرند لابد كه عداوت در ميان پدرم ملك مسروق و ايرانيان محكمتر شود ، مبادا كه در ميانه بهمن زرينقبا هلاك شود و من در عشق او بميرم . مرا چارهيى بايد كردن كه بهزاد گرفتار نشود ، باشد كه شهر دمشق را بگيرد كه مرد نامدارست . او بسيار انديشه
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 886
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٨٦