ما را همچنين گفته بود كه بر بندگان خداى تعالى آسان گيريد كه مردم عالم را از شما جور كمتر رسد . من بتوفيق خداى تعالى مىتوانستم كه شهر دمشق را بگيرم ، اما خيلى خلق در زير دست و پا خراب مىشدند . چون شما از كردهء خود پشيمان شديد ، ما نيز از سر جرم در گدشتيم ، آن خود رفت ، اكنون از سر گيريم . اين ميگفت و تيز تيز در زير چشم در عدنان بن قيس نگاه ميكرد و با خود ميگفت كه اين آن حرامزاده است كه آن روز در ميان ميدان آن همه لاف مىزد و يك گرز مرا طاقت نياورد ، از آن روز كه آن ضرب گرز مرا خورد هنوز بيمارست !
نصر بن عدل گفت : اى پهلوان ، ملك با تو در سخن است ، تو بر طرف پهلوان عدنان بن قيس چرا نگاه ميكنى ؟ گفت از اين جهت كه با پهلوان عدنان دو سخن دارم ، اگر اجازت باشد بگويم . گفتند روا باشد ، بگو ! پهلوان بهزاد گفت يكى آنك دو ضرب گرز پيش او دارم كه او سه ضرب گرز بر من زد ، گفت كه در ملك ما رسم آنست كه سه ضرب سه ضرب مىزنند و مىگيرند . او سه ضرب زد و من يكى ؛ دوى ديگر برو دارم . اما معذور دارد كه من ندانستم كه دشمنى ما بدوستى مبدل خواهد شدن ، اگر دانستمى آن ضرب را آهسته ميزدم كه دانم كه پهلوان هنوز از آن زخم بيمارست . اين ميگفت و آن عمود گران را بر سر دست ميگردانيد . نصر بن عدل گفت ملك مسروق مىگويد كه شما را از براى دوستى و آشتى آوردهايم ، چونست كه پهلوان با سلاح آمده است ؟ بهزاد گفت : ما مردم مبارزيم و جنگى و هرگز بىسلاح نتوانيم بودن ؛ و ديگر آنك مرا شاه مظفر شاه وصيت كرده است كه تا سوگند نخورى و از طرف ايشان ايمن نشوى ، سلاح از خود جدا نكنى . اكنون شاهزاده انتظار منست ، زود باشيد اول شما سوگند بخوريد كه ديگر با ايرانيان مخالفت نكنيد و خود را از جملهء خدمتكاران ملك داراب و فيروز شاه و مظفر شاه دانيد ، تا من نيز عهد بكنم كه از طرف سپاه ايران هيچ آزارى بشما نرسد . ملك مظفر شاه مىگويد كه من كه مظفر شاهم ، قول كردم كه شما را از ملك داراب و فيروز شاه درخواست كنم ، حاليا پيش از آن كه سوگند بخوريم ، اول
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 885
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٨٥