پانصد [ مرد ] برو گرد آمده بودند . جواندوست گفت : حاليا خيلى جوانان به پيش ما گرد آمدند تا در وقت كار چه كنند .
اما راويان اخبار و گزارندگان داستان كهن چنين روايت مىكنند كه چون بهزاد پهلوان بر در ايوان ملك مسروق بن عتبه رسيد « 1 » ، پهلوان بهزاد از پشت مركب فرود آمد . بطارق عيار گفت : اى عيار مركبم را نيكو نگهدار و با من همتى بدار . اگر دانم كه اين قوم را در دل حيلتى نيست ، ترا نيز در بارگاه طلب كنم . طارق عيار گفت : اى پهلوان زينهار و هزار زينهار كه از مكر دشمن غافل نباشى كه خدمتكاران در ايوان جمله با سلاحاند . بهزاد گفت : يزدان راست آرد . در حال از آمدن بهزاد ملك مسروق را خبر كردند كه اينك رسيد ملك مسروق حكم كرد تا برابر تخت كرسى زرين نهادند ، تا بهزاد بر آن كرسى نشيند . عدنان بن قيس با همهء بزرگان شام و حلب آنجا بودند كه جهان پهلوان گيتى بهزاد مبارز بد آن صفت ، عمود صد و هشتاد منى بر دوش نهاده ، از در بارگاه درآمد . برابر تخت ملك مسروق ديد ، از براى حرمت شاهى اندك تواضعى [ كرد ] ، چشم در آن مجلس بگردانيد . ملك مسروق را عقل از سر بدر رفت . از ترس بهزاد بر پاى خاست ، جملهء پهلوانان و بزرگان بر پاى خاستند . حكم شد كه پهلوان قرار گيرد . بر آن كرسى كه برابر تخت نهاده بود ، بنشست و آن عمود گران را در ميان هر دو پاى نهاد و قبضهء گرز در دست داشت و سپر در پيش انداخت . ملك مسروق بن عتبه رو به نصر بن عدل كرد و گفت اى نصر ، سخنگوى كه اين بلا را در شهر دمشق تو آوردى . نصر بن عدل گفت اى پهلوان گيتى و اى مبارز عالم ، خوش آمدى و ملك دمشق را مشرف كردى . بهزاد گفت :
حاليا آمديم ، و بقول شما آمديم تا از قبل شاه مظفر شاه سوگند بخوريم ، تا از طرف ما ايمن شويد ، اگرچه سخن ايرانيانرا حاجت بسوگند نيست كه هرگز جوانمردان دروغ نگويند و عهد نشكنند اما از براى تسلى شما آمدم ، و تنها آمدم تا شما بدگمان نشويد كه اين آمدن من در شهر دمشق خاص از بهر خاطر شماست كه ملك داراب
هامش
( 1 ) - در اصل : رسيدند .