گمان من آنست كه تا گرفتن اين جوان خيلى كارست ، مرد غريب و مبارزست و او را بحيل آوردهاند . ما كه جوانمردان اين شهريم ، و دعوى جوانمردى و فتوت و مروت مىكنيم ، اگر اين حال را تحمل كنيم در عالم مروت و فتوت عظيم عيب باشد .
يكى گفت : بلى ، مرا نيز معلوم است كه سيصد غلام را با سلاحهاى الوان در كمين نشاندهاند ، كه چون بهزاد درآيد ، او را در ميان گيرند ، و اگر توانند دستگير كردن ، بكنند و اگرنه هلاكش كنند . جوان دوست گفت : من بارى جان خود را فداى اين جوان غريب خواهم كردن . شما چه ميگوييد ؟ ايشان گفتند كه ما همه بنده و خدمتكاريم و در راه جوانمردى با تو متفقيم . جوان دوست گفت چون چنين است در آن خانه رويد و سلاحپوش شويد تا به اتفاق شما بر در ايوان ملك مسروق رويم ، بنگريم كه با اين جوان غريب چه خواهند كردن ؟ اگر حيلى كنند ، دستى برآريم و او را تعصبى كنيم كه بعد از ما در مجلسها اين نيكى بگويند ، و ديگر پيش ايرانيان [ گم ] نماند . ابو الخير قصاب اندكى نيكى كرد و او را چند روز در خانه جاى داد ، فيروز شاه چندان مال به دو داد كه آن را حساب نيست و سپهسالارى ملك مصر را هم به دو داد . شما نيز اگر دستى برآريد ، و اين جوانمرد را مددى كنيم ، هم از براى ناموس خود كوشيده باشيم ، و هم از براى آنك البته اين ملك را ايرانيان خواهند گرفتن ؛ وقتى كه مصر را گرفتند دمشق چه وجود دارد ؟ گفتند كه ما بنده و خدمتكاريم بهر چه اخى فرمايد .
پس جوان دوست خانهيى را در برگشود ، و آن جوانمردان چهل سر بودند ، جمله را در آن خانه درآورد . از تيغ و تبر و سپر و جبه و جوشن و زره آنچ مردان مرد را در روز نبرد به كار آيد در آن خانه بود ، جمله غرق پولاد شدند و از آن خانه بيرون آمدند و رو بخانهء ملك مسروق كردند . خلقشهر چون جوان دوست قصاب را در سلاح ديدند ، تصور كردند كه مگر به حكم ملك مسروق در سلاح رفتهاند . جوان دوست قصاب را در آن شهر دوستان بسيار بودند ، ايشان نيز موافق شدند ، مسلح مىشدند تا جواندوست قصاب را بر در ايوان ملك مسروق رسيدن ، بقرب
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 883
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٨٣