گرفته و دو حلقهء زرين بر گوش آويخته و در پيش مركب بهزاد دوان گشته ؛ بدين ترتيب تا سر بازار چهار سوى دمشق رسيدند .
گزارندگان اين داستان چنين روايت كردهاند كه در شهر دمشق جوانى بود كه دعوى جوانمردى كردى و مرد نامدار و بسيار مال بود و خيلى جوانان دمشق دوستار داشت ، و از جوانمردان دمشق خيلى در خدمت او بودند ؛ و مرد قصاب پيشه بود و دكانش بر سر چار سوى دمشق بود و او را جوان دوست قصاب ميگفتند . جوان دوست نشسته و بعضى در خدمت او نشسته و ايستاده ، كه پهلوان گيتى و مبارز جهان ، پهلوان بهزاد بن پيلزور بن پيلتن بن آذر برزين بن فرامرز بن رستم [ بن ] زال بن سام رسيد به آيين تمام ، خفتان لعلى در بر كرده و كمرى از ياقوت در ميان بسته و تيغى مصرى حمايل كرده و سپرى از پولاد از چپ درآويخته و موزهيى از پولاد در پاى كشيده و كلاه خود شانزده پهلو در قفا انداخته و روى چون ماه شب چهارده ، عرق بر روى او چون شب نم در وقت سحر بر گل سورى نشسته ، همچون كوه پولاد در رسيد و خلق بسيار در ركابش مىدويدند . سرهنگان ملك مسروق در قفاى بهزاد مىآمدند . جوان دوست قصاب را چون چشم بر قد و بالاى و بال و يال بهزاد افتاد ، از جاى برجست و در پيش بهزاد آمد ، و خدمت كرد . بهزاد جوانى ديد سرخرنگ ، خوش محاوره ، با فرّ جوانمردان .
بهزاد را ديدار او خوش آمد . او را اكرام كرد و ازو در گدشت و رو بر در ايوان مسروق نهاد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان گويد كه چون بهزاد از جوان دوست بگدشت ، جوان دوست قصاب بخانهء خود آمد . از آن جوانمردان جمعى با او آمدند و در خانهء او بنشستند . جوانمردان چون بنشستند ، جوان دوست گفت : اى جوانمردان ، بدانيد و آگاه باشيد كه مسروق بن عتبه اين جوانرا بمكر درين شهر آورده است ، بقول نصر بن عدل ، و مرا ازين حال خبر است ، و اين جوان از مبارزى و بهادرى كه دارد ، بىترس و بىكس با يك پياده ، در شهرى چنين بر دشمن آمده است .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 882
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٨٢