همت طلب كرد « 1 » و راه شهر دمشق در پيش گرفت ، تا كنار خندق رسيد .
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه در حال اين خبر به مسروق بن عتبه كردند كه ملك را معلوم باشد كه بهزاد آمده است و بر كنار خندق ايستاده است و بار طلب مىكند . ملك مسروق گفت چند كس با خود آورده است ؟ گفتند كه يك پياده بيشتر با خود ندارد . مسروق گفت اگر او را بر بازوى خود اعتماد نمىبود ، تنها نمىآمد . نصر بن عدل گفت : اى ملك آخر تنهاست ! گيرم كه رستم دستانست ، نه آخر تنهاست ؟ چه تواند كردن ؟ شهرى بدين غلبگى از دست او چه برآيد ؟ اين دولت ماست كه بهزاد تنها آمده است . ملك مسروق گفت بهزاد را بحرمت تمام در شهر درآريد . دويدند و در دروازه را برگشودند و پل انداختند و جهان پهلوان عالم بهزاد نوجوان و طارق پهلوان روان شدند تا بر در دروازه رسيدند . بهزاد گفت بتوكل تو كه خدايى ! اين بگفت و اسب را در شهر جهانيد و طارق عيار پيش پيش مىدويد . ايشان چون در شهر درآمدند ، در دروازه بستند و پل بركشيدند . مظفر شاه گفت : اى دريغ كه عظيم سهوى كرديم و پهلوان بهزاد را بر باد داديم ! مظفر شاه از آن كار پشيمان شد اما هيچ فايده نمىكرد كه كار از دست رفته بود . بناچار بازگشت و ببارگاه درآمد و چشم و گوش بر سر برج ، تا چه پيدا آيد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان گويد كه چون پهلوان بهزاد در شهر دمشق درآمد ، شهرى ديد آراسته و خلق شهر جامهاى الوان پوشيده ، جمله در ركاب بهزاد ميرفتند و بر سر بازارها مطربان نشانده بودند و نثار بر سر بهزاد مىريختند .
بهزاد عمود گران بر سر دوش نهاده بود و كلاه خود در قفا انداخته و روى چون قرص آفتاب انور ؛ و طارق عيار در ركاب او دوان ، نيم تنهء زربفت پوشيده و كمند ابريشمين در گرد كمر درآورده و دو خنجر سر بر و نقب بر از بند كمر درآويخته و بيست و چهار زنگولهء زرين از پيش ناف درآويخته و نخجى زرين بر دوش
هامش
( 1 ) - در اصل : استمداد همت طلب كرد .