تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 71

مساهمون:

ص٧١

4 فيروز شاه در راه يمن

فرخ‌زاد در شهر مسلميه با گلنوش در عيش و عشرت ؛ ما آمديم بر سر قصه و داستان شاه‌زادهء ايران فيروز شاه نوجوان كه در آن كشتيى با خواجه الياس بازرگان و قادر شاه در آن دريا ميرفتند . تا چند روز برفتند ، ناگاه كشتيى پيدا آمد از دزدان دريا ، همه زنگى و خونخوار ، بعدد پنجاه زنگى بودند ، همه دزد و حرامزاده و حرامى . خواجه الياس را آه از جان برآمد ، گفت : دريغا كه آنچه داشتيم در باختيم ! اگر جان و سر بسلامت بماند نيك باشد . فيروز شاه گفت : اى خواجه ترا چه شد كه عظيم متغير شدى ؟ گفت : اى جوانمرد چه مىپرسى كه اينها دزدان دريااند ، مال مىبرند ، و خلق كشتى را در دريا مىاندازند و ميكشند ! فيروز شاه گفت كه ايشان پنجاه تن‌اند و ما نيز پنجاه وجود هستيم چرا جنگ نكنيم و دمار از جانشان برنياريم « 1 » ؟ . خواجه الياس گفت : اى جوانمرد تو چه ميگويى ؟ اگر جنگ كنيم نه مال ماند نه سر ، صد كس از ما و يك كس ازيشان !
هامش
( 1 ) - در اصل : برآريم .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 71 | مولانا محمد بن احمد بيغمى