شد و آفرين بر نصر بن عدل كرد ، با آن تدبيرى كه او كرده بود . گفت اكنون « 1 » بهزاد را چون خواهيم گرفتن ؟ نصر بن عدل گفت اين سخن را از همه كس پنهان بايد داشتن ، و از براى مصلحت شهر را ببايد آراستن و در ميان مردم گفتن كه ما با ايرانيان صلح خواهيم كردن ، تا مكر ما فاش نگردد ؛ تا بهزاد در شهر درآيد .
دويست غلام مبارز را در سلاح كنيم . چون بهزاد درآيد او را بنشانيم . چون تو تاج « 2 » به حركت درآورى ، ايشان از چپ و راست درآيند . اگر دست ببند ندهد او را هم در حضور تو پاره پاره كنند . ملك مسروق گفت چنين است كه تو گفتى . پس حكم كرد تا در شهر منادى كردند كه ملك مسروق بن عتبه با ايرانيان صلح كرد و فردا پهلوان بهزاد در شهر خواهد آمدن كه تا سوگند بخورد . شما كه مردم شهريد شهر را بياراييد و ايمن و آسوده باشيد . خلق اين منادى را بشنيدند ، خرم شدند و گفتند كه از جنگ كردن رهيديم . شهر دمشق را برآراستند و بر سر بازارها مطربان بنشاندند . آن شب كارسازى تمام كردند .
روز ديگر اول روز پهلوان بهزاد ، غرق آهن و پولاد شد و در پيش شاه مظفر شاه آمد و اجازت رفتن طلب كرد . مظفر شاه گفت اى پهلوان ، من هيچ مصلحت نمىبينم رفتن تو به شهر دمشق ، كه دل من عظيم ترسانست . بهزاد گفت توكل بر خداى تعالى دارم . اميد بفضل يزدان چنين است كه زود بيرون آيم ، كار تمام شده به خدمت بيايم . مظفر شاه گفت صبر كن تا من سوار شوم . بهزاد گفت شاه حاكمست .
مظفر شاه « 3 » گفت سوار شويد . گردان سوار شدند و بهزاد را در ميان گرفته ، رو بر در دروازه نهادند . خلق شهر دمشق بر سر برج و بارو آمده بودند و دف و ناى و كوس و طبل بشارت مىزدند و شادى مىكردند . مظفر شاه گفت اى پهلوان ، زينهار كه از مكر دشمن غافل نباشى ! تا تمام ايمن نشوى سلاح از تن خود دور نكنى . بهزاد قبول كرد ، شاهزاده را با ياران وداع كرد . بعد از آن گفت اى شاه ، اگر مرا درين شهر كارى واقع شود و نتوانم بيرون آمدن ، سلام من بفيروز شاه و فرخزاد برسانيد . بعد از آن
هامش
( 1 ) - در اصل : اكنون شد .
( 2 ) - در اصل : تاج در .
( 3 ) - در اصل : مظفر شاه گفت كه شاه حاكم است مظفر شاه .