مبارزى و دلاورى مىكند ، بيايد ، چون در شهر درآيد او را بگيريم . بهمن زرينقبا در بندست با برادرش بهمن زرينكلاه ، بهزاد را هم در بند كنيم . بعد از آن اگر طاقت جنگ كردن داريم ، جنگ كنيم و اگر طاقت جنگ كردن نياريم ، يك شبى بيرون جهيم و يك شبيخونى بريشان زنيم و راه قيصريه در پيش گيريم و خود را آنجا اندازيم كه سپاه عالم آنجا جمع خواهند شدن . ما را چنين سه مبارز دربند باشد ، نيكو دستآويزى باشد .
ملك مسروق بن عتبه را اين تدبير خوش آمد . گفت با پهلوان عدنان بن قيس مشورت كنيم . گفت روا باشد . عدنان قيس بهتر شده بود ، او را طلب كردند و اين تدبير را با او در ميان نهادند . عدنان گفت عظيم انديشهيى كردهايد ! اگر بهزاد نباشد شكستن آن لشكر آسانست . پس برين معنى مقرر كردند و مكتوبى چنانك دانستند در قلم آوردند . اول روز كه سپاه كوس حربى مىكوفتند ، كه عزم جنگ داشتند ، كه بهزاد دعوى كرده بود كه البته امروز من شهر دمشق را بخواهم گرفتن ، ايشان آن مكتوب در تيرى بستند و در سپاه ايران انداختند . مؤلف اخبار روايت كند كه آن تير را با مكتوب پيش مظفر شاه آوردند كه اين تير را از شهر دمشق انداختند .
مظفر شاه بدست زرينقلم داد ، چنان كه بود بخواند . مظفر شاه بهزاد را طلب كرد و آن مكتوب را بر بهزاد عرض كردند . بهزاد گفت شاه حاكمست . مظفر شاه بفرمود تا سپاه بازگشتند . از آن طرف نصر بن عدل گفت : اى شاه مژده باد ترا كه مكر ما در گرفت كه سپاه ايران بازگشتند ! ديگر بنگريم كه چه خواهد شدن .
ازين طرف مظفر شاه در بارگاه درآمد . امراى دولتش جمع آمدند و هريك بر جاى خود قرار گرفتند . شاه مظفر شاه گفت : از شهر دمشق مكتوبى چنين در سپاه ما انداختهاند . چه مصلحت مىدانيد ؟ گفتند شاهزاده مىداند . مظفر شاه گفت من هيچ مصلحت نمىدانم كه بهزاد پهلوان درين شهر رود كه بر دشمن به هيچ نوع اعتمادى نمىبايد كردن ، كه دشمن هرگز دوست نگردد الا بعوض . على الخصوص كه عدنان از دست پهلوان بهزاد زخم خورده است . بهزاد گفت اى شاه اگر نروم بر عجز
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 878
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٨٧٨