تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 877

مساهمون:

ص٨٧٧

20 پهلوانان ايران در شهر دمشق

اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان كهن چنين روايت مىكند كه ملك مسروق عظيم بترسيد ، با نصر بن عدل گفت كه از آن روزى كه ايرانيان شهر ما را حصار كرده‌اند ، هرگز چنين جنگى نكرده بودند . اگر دو روز ديگر چنين جنگ كنند بيقين كه اين شهر را بخواهند گرفتن . نصر بن عدل گفت ايرانيان هرچه ميكنند به قوت آن بهزاد ميكنند ، بلكه هرچه مىكند آن بهزاد مىكند . شاها ، ديدى كه امروز چگونه پياده شده بود و آن جوانان در عقب او چه مىكردند ؟ اگر او در آن سپاه نمىبود بغايت خوب مىبود كه او بلاى عظيم است . ملك مسروق گفت كه هيچ نميدانيم كه دواى اين معنى چون كنيم كه در كار خود درمانده‌ايم ! نصر بن عدل گفت كه من تدبيرى بكنم كه سبب دفع بهزاد شود ، اگر آنچنان برآيد . ملك مسروق گفت : بگو ، شايد كه برآيد . نصر بن عدل گفت : مصلحت در آنست كه مكتوبى به سپاه ايران بفرستيم ، مضمون آن مكتوب آن باشد كه ما از كردهء خود پشيمان شده‌ايم ، اما چون با شما حرب كرده‌ايم و از سپاه شما كشته‌ايم ، اكنون مىترسيم پيش شما آمدن كه از گناه خود و از شما مىترسيم . اگر شما بهزاد را در شهر مىفرستيد كه تا با ما سوگند بخورد كه ما را امان دهيد و نيازاريد ما نيز با پهلوان بهزاد سوگند بخوريم ، بعد از آن به خدمت بياييم و شهر را بسپاريم . امكان دارد كه بهزاد دعوى