تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 876

مساهمون:

ص٨٧٦
مظفر شاه برو آفرين خواند . بعد از آن بكارسازى حرب مشغول شدند و آن چنانك بهزاد بفرمود ، چنان كردند . بعد از سه روز كوس حربى فرو كوفتند و ناى برنجين دردميدند . سپاه ايران سوار شدند و عزم در دروازهء دمشق كردند . ملك مسروق بن عتبه بر سر برج برآمد و خلق شهر دمشق بر سر برج برآمدند و كوس فرو كوفتند و از اول روز جنگ درانداختند و حربى عظيم واقع شد . بهزاد مركب پيش جهانيد و از مركب پياده شد . چون بهزاد پياده شد ، بقرب بيست هزار جوان مبارز كه جمله بهادران آن ايام بودند ، پياده شدند . بهزاد سپرى عظيم در سر كشيد و آن خلق در قفاى او رو بر كنار خندق نهادند . ملك مسروق چون چنان ديد نعره زد كه اى مبارزان شام ! مردانه باشيد كه دشمن آهنگ گرفتن شهر كرده است ! از براى اهل و عيال خود بكوشيد ! صد هزاران هزار تير و سنگ و ناوك و كمان گروهه و تفك و قارورهء آتش بر سپاه ايران از بالا فرو ريختند . هرچند خيلى جوانان هلاك شدند ، اما بهزاد مبارز باز نمىگشت ، سپر در سر كشيده بود و پيش مىآمد و مثل پلنگ جستن مىكرد تا قريب كنار خندق رسيد . شب نزديك بود و آفتاب رو بزوال نهاده بود . بهزاد گفت اى دريغ ! اگر روز بىوفايى نمىكرد البته من ازين خندق مىجستم ، اما هيچ باكى نيست فردا بيايم و بجهم . اين بگفت و از كنار خندق بازگشت . از هر دو طرف طبل آسايش زدند . سپاه بازگشتند . بهزاد پيش شاه مظفر شاه آمد و خدمت كرد . شاه‌زاده گفت : اى پهلوان ، عظيم مردانه‌وار جنگ كردى ! اگر چند روز چنين جنگ ميكنى بيقين اين شهر را مىگيريم . بهزاد گفت : بدولت شاه‌زاده فردا بگيرم كه امروز تا كنار خندق رفتم و ديدم و دانستم كه از خندق مىتوانم جستن . مظفر شاه خرم شد و بكارسازى فردا مشغول شد .