تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 875

مساهمون:

ص٨٧٥
بدانند كه ما را ازين جنگ كردن مقصود نه ملك مصر بوده است ؛ و چون ما بملاطيه برويم او را نيز از بند برهانيم و باز او را بپادشاهى مصر فرستيم . طيطوس حكيم گفت : چنين است كه ملك گفت . در حال برفتند و شاه صالح را از بند بيرون آوردند و به خدمت ملك داراب آوردند . ملك داراب او را انعامها كرد و نوازش نمود و گفت : جنگ ما را به اختيار خريديد و اگرنه ما را با شما هيچ جنگى نبود . اكنون آن همه گدشت ، ملك مصر از آن شماست و من به ايران ميروم ، چون بملاطيه ميروم ، برسم ، پدرت را نيز از بند بيرون آورم و بمصر بفرستم . اما بايد كه من بعد بىادبى نكنيد « 1 » و بر رسم ملوك پيشين زندگانى كنيد كه دايم از مصر و شام مال و خراج به ايران آمده است . شاه صالح خدمت كرد و گفت : بنده و خدمتكار باشيم ، از كردهء خود پشيمان گشته‌ايم ، تا زنده باشيم ما و پدران و فرزندان ديگر سر از امر و فرمان شما نپيچيم . ملك داراب ملك مصر را بشاه صالح داد و دربارهء رعيت و معدلت و شفقت و رعيت پرورى در حق بندگان خداى تعالى وصيت كرد و چند روز ديگر در مصر بود . بعد از آن عزم دمشق كرد با سپاه دويست و پنجاه هزار سوار ، آراسته رو بدمشق نهاد . اما راويان اين داستان چنين روايت ميكنند كه شاه مظفر شاه ، شهر دمشق را حصار كرده بود و چند وقت بود كه شهر دمشق در حصار بود و گرفتن شهر دمشق عظيم دشوار بود . آوازهء آمدن فيروز شاه از اسكندريه بدمشق رسيد كه شاه‌زاده ملك قبروس را گرفت و ملك سكندريه را آبادان كرد و بمصر آمد . مظفر شاه گفت : هم درين چند روز خواهد بودن كه مقدم سپاه ايران برسد و ما شهر دمشق را نگرفته ، عظيم بىناموسى باشد كه ملك داراب هرگز بما كارى نفرموده است ؛ اين اندك كارى را ما از عهده بر نياييم عظيم بد باشد ! بهزاد گفت : بفرما تا فردا طبل جنگ فرو كوبند تا من پياده شوم و از خندق بجهم و در دروازه را بر كنم و شهر بگيرم .
هامش
( 1 ) - در اصل : نكنى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 875 | مولانا محمد بن احمد بيغمى