كه بر طرف ديار سعيد رفته بودند اين دم آمدند و رواح « 1 » بن خلود را بسته آوردند . ملك داراب شادمانه شد و حكم كرد تا جمعى از بزرگان استقبال برفتند و آن سپاه را در شهر مصر درآوردند . ملك داراب ايشانرا بنواخت . ايشان آنچه « 2 » از مال و گنج كه گرفته بودند ، بر ملك داراب عرض كردند و رواح « 3 » بن خلود را در بند كشيدند . فيروز شاه گفت : من كه فيروز شاهام مرا زودتر بملاطيه مىبايد رفتن ، اما از راه دمشق كه اگر مظفر شاه شهر دمشق را نگرفته باشد ، او را در گرفتن شهر دمشق يارى دهيم كه گرفتن آن شهر آسان نيست ؛ و از آنجا عزم ملاطيه كنيم و عين الحيات را بدست آوريم ، آنگاه آنجا بنگريم كه چه بايد كردن . ملك داراب گفت چنين بايد كردن . پس بدين كار مشغول شدند و اسباب راه ساز دادند . گفتند شهر مصر را خالى نتوان گداشتن ، كرا بر تخت مصر بنشانيم ؟ ابو الخير قصاب را با ابو الفتح جراح طلب كردند و مال فراوان بديشان دادند ، بعوض آن نيكى كه با شاهزاده كرده بودند . فيروز شاه گفت :
من شرط كرده بودم كه پادشاهى ملك مصر را بشما بدهم قبول مىكنيد يا نه ؟
ايشان گفتند : اى شاه ، ما مردم بازاريم ، طريق مملكتدارى ندانيم ، ما را از دولت شاهزاده چندان رسيده است كه چند پشت ما را كفايت كند . ملك داراب گفت : مرا با وليد خالد خويشاونديست كه پدر من ملك بهمن بزرگ ، دختر ملك حارث هماى را بخواست ؛ در آن وقتى كه از دست لؤلؤ از ايران بگريخت بمصر آمد بارشنواد و هماى را به مردى بر زمين زد و شاه حارث هماى را به دو داد ، من كه ملك دارابم از آن هماى آمدم . نمىخواستم كه با وليد خالد جنگ كنم اما او بنادانى جنگ ما را اختيار كرد . ميخواستم كه آن روز كه از مصر بيرون روم باز او را تشريف دهم و ملك مصر را به دو مسلم دارم . او را خود نكبت در طالع بود ، كه هلال عيار او را از بند من بدر برد ، در ملاطيه باز بدست شاه سيف الدوله گرفتار شد . اكنون پسرش شاه صالح در بندست ، او را بيرون آريد تا مملكت مصر را به دو دهم ، تا عالميان
هامش
( 1 ) - در اصل : روايح
( 2 ) - در اصل : آنچه كه
( 3 ) - در اصل : روايح .